آخر به راه عشق فدا شد جوانى اش

 

آخر به راه عشق فدا شد جوانى اش
آن
کس که بود خط مقدم نشانى اش

شب هاى حمله، وقت دعا تا ستاره ها
مى
رفت پا به پاى دل آسمانى اش

الگو گرفت از خط خونين کربلا
سرمشق
بود گرچه همه زندگانى اش

در بازگشت هاى صميمانه اى که داشت
مى
داد بوى جبهه لباس و کتانى اش

آرى، ز دور مى رسد اکنون، ولى دریغ
ساکت
شده است با همه شيرین زبانى اش

اى تيغ هاى سرخ تهاجم! چه کرده اید
با
قامت بلند و تن استخوانى اش؟!

یك شال سبز، مانده فقط یادگار او
شالى
که مى زدود سرشگ نهانى اش

تندیس استقامت شهر است بى گمان
بر
موج دست ها بدن ارغوانى اش

شعر از حمید رضا حامدی

 

دوباره عشق به این جا کشاند پاى مرا

 

دوباره عشق به این جا کشاند پاى مرا
که
دوست بشكند این قلب بى ریاى مرا

چه سال ها که شدم خرد در برابر او
و
پرت کرد به سویم شكسته هاى مرا

هنوز مى شود آن ردّ زخم ها را یافت
اگر
نگاه کنى رنگ شانه هاى مرا

درخت بارورى بود و سایه سار غریب
جواب
کرد ولى دست آشناى مرا

هميشه بود اميدم که بازمى گردد
به
دوش مى فكند نيمى از وفاى مرا

نخواست بشنود آیا گلایه ام را دوست
به
گوش او نرساندید یا صداى مرا

شعر از حمید رضا حامدی

 

قسمت نبود انگار سهم من شما باشى

 

قسمت نبود انگار سهم من شما باشى
تقدیرم
این شد تا ابد از من جدا باشى

مى خوانمت از دور که اى قلّه ى مغرور
هرچند
اميدى نيست پژواك صدا باشى

آرى، قفس بودن برایت عين خودخواهى است
مهلت
نمى دادم اگر از من رها باشى

تيره، کدر، تاریك، من نالایقم زیبا!
باید
فقط معشوقه ى آیينه ها باشى!

وقتى که حجمم هم چنان از عطرت آکنده است
دیگر
چه فرقى دارد اى گل! هرکجا باشى

تو مریم قدیس بودى، من ولى ابليس
نسبت
به من حق داشتى، بى اعتنا باشى

بى حسن مقطع مانده ام قسمت نشد حتّى
در
شعر هم همراه من تا انتها باشى

شعر از حمید رضا حامدی

 

تویى تهمتن نام آورى که مى گویند

 

تویى تهمتن نام آورى که مى گویند
در
التهاب افق تندرى که مى گویند

چه خوب عاقبت کفر را نشان دادى
به
نسل جاهل و ناباورى که مى گویند

از اقتدار تو ضحاك ها یقين کردند
که
هست کاوه ى آهنگرى که مى گویند

خبر رسيد که برگشته اى و در راهم
براى
دیدن خاکسترى که مى گویند

به چشم هاى تو من رشك مى برم، آرى
به
هر دو بيتى زیباترى که مى گویند

خدا! غریبى و بى سرپناهى ام تا کى؟
کجاست
دست نوازشگرى که مى گویند؟

شعر از حمید رضا حامدی

 

با هم مگر قرار نبود آشتى کنیم؟

 

با هم مگر قرار نبود آشتى کنیم؟
گویا
دلت نخواست که زود آشتى کنیم

دیشب چه قدر منتظرت بودم اى عزیز!
تا
زیر آسمان کبود آشتى کنیم

در استواى آينه ى خود سوختيم کاش
با
روشناى آبى رود آشتى کنیم

نه من مقصّرم نه تو، پس باوجود این
دعوا
براى هرچه که بود آشتى کنیم

ما هرکدام راهى شهر محبّتيم
آن
جا خوشا به محض ورود آشتى کنیم

خاشاکى از غرور مهيّا کنيم و بعد
در
بزم گرم آتش و دود آشتى کنیم

چشمان مان ميانجى وصلند، پس بيا
بى
هيچ گونه گفت و شنود آشتى کنیم

شعر از حمید رضا حامدی