نمی‌دانم ز خود افتادگان داری خبر یا نه


نمی‌دانم ز خود افتادگان داری خبر یا نه
ز دور این ناله‌ی ما در دلت دارد اثر یا نه

یقین داری که دارم از خیالت پیکری با خود
که شب تا صبح دم می‌گردمش بر گرد سر یانه

به گوشت هیچ می‌گوید که اینک می‌رسد از پی
چو باد صرصر آن دیوانه‌ی صحرا سپر یا نه

به خاطر میرسانی هیچ گه کان دشت پیما را
به زور انداختم از پا من بیدادگر یا نه

برای آزمایش بار من بر کوه نه یک دم
ببین خواهد شکستن کوه را صد جا کمر یا نه

چو جان را نیست در رفتن توقف هیچ میگوئی
که باید بازگشتن بی‌توقف زین سفر یا نه

نوشتم نامه وز گمراهی طالع نمی‌دانم
که خواهد ره به آن مه برد مرغ نامه‌بر یا نه

بیا و محتشم از بهر من دیوان خود بگشا
به بین بر لشگر غم می‌کنم آخر ظفر یا نه

شعر از محتشم کاشانی


ای سرو گلندام که داری کمر از مو

 

ای سرو گلندام که داری کمر از مو
بر مو کمری نیست مناسب مگر از مو

جز کاتب قدرت که رخت را ز خط آراست
کس خط ننوشته است به روی قمر از مو

بر روی تو خط نیست که از جنبش آن زلف
افشان شده بر صفحه‌ی گل مشک تر از مو

با تیزی مژگان تو نقاش چه سازد
گیرم که بسازد قلمی تیزتر از مو

جز هندوی چشمت که به مژگان رگ جان زد
فساد ندیدم که زند نیشتر از مو

گفتی اثری در تب عشق از تو نمانده
در آتش سوزنده چه ماند اثر از مو

ترسم نرسد بر بدن محتشم از ضعف
پیکان خدنگ تو که دارد گذر از مو

شعر از محتشم کاشانی


گرچه در دیده‌ی‌تر جای تو نتوان کردن


گرچه در دیده‌ی‌تر جای تو نتوان کردن
به همین قطع تمنای تو نتوان کردن

وصل را گرچه به کوشش نتوان یافت ولی
هجر را مانع سودای تو نتوان کردن

کنم از بهر تو دانسته خلاف دل خویش
چون خلاف دل دانای تو نتوان کردن

گرچه کفر است ز بس سرکشیت می‌ترسم
کز خدا نیز تمنای تو نتوان کردن

در دل تنگی و این طرفه که نه گردون را
صدف گوهر یکتای تو نتوان کردن

خواهم از خلق نهانت کنم اما چه کنم
که تو خورشیدی و اخفای تو نتوان کردن

گر سراپا چو فلک دیده توان گشت هنوز
سیر خود را ز تماشای تو نتوان کردن

گر کنی وعده هم ای یار غلط وعده چه سود
که نیائی و تقاضای تو نتوان کردن

محتشم گر تو کنی ترک سخن صد کان را
به دل طبع گهر زای تو نتوان کردن

شعر از محتشم کاشانی


روز من زان زلف میدانم سیه خواهد شدن


روز من زان زلف میدانم سیه خواهد شدن
حال من زان خال میدانم تبه خواهد شدن

قد اگر این است پر تنها ز پا خواهدفتاد
جلوه‌گر این است پر دلها زره خواهد شدن

ماه نو صد ناز خواهد کرد بر مهر آن زمان
کان چنان نازان به آنطرف کله خواهد شدن

گر خرام این است بس جانها ز پا خواهد فتاد
گر روش این است بس دلها زره خواهد شدن

گر به صید انداختن پردازد آن رعنا سوار
صید پردازنده صد صید گه خواهد شدن

بر نگاهش دوز چشم ای دل که مرهم کاری
در میان تیرباران نگه خواهد شدن

راحتی کز تیغ او دیدم من آن خون خوار را
قتل من کفاره‌ی چندین گنه خواهد شدن

محتشم گر بحر غم امواج خواهد زد چنین
سیل اشگ من ز ماهی تا به مه خواهد شدن

شعر از محتشم کاشانی


خوش آن که طرح سیر شب اندازد آن مست خراب


خوش آن که طرح سیر شب اندازد آن مست خراب
من دامن ظلمت دران با آفتاب آیم برون

عذر گنه گویم چنان کز کشتن من بگذرد
گر آن قدر بخشد امان کز اضطراب آیم برون

در ورطه‌ی عشق بتان ناکرده خود راامتحان
کشتی در آب انداختم تا چون ز آب آیم برون

تا حشر عشق از بهر من خواهد فروزد آتشی
کافتم اگر یک دم درو دردم کباب آیم برون

راندم به میدان چون فرس کز تیرباران بلا
از موج خیز خویشتن گلگون رکاب آیم برون

از ابر احسان قطره‌ای در دوزخ هجران چکان
تا محتشم یابد امان من از عذاب آیم برون

شعر از محتشم کاشانی