تا که گفتی چشم هایت بعد از این مال من اند

 

تا که گفتی چشم هایت بعد از این مال من اند
خوب فهمیدم تمام شهر با من دشمن اند

چشم هایم را ببین از اشک لبریزند باز
این همه دردی که پشت گریه های یک زن اند

دوست دارم باز مثل کودکی پنهان کنم
کفش هایت را که می دانم به فکر رفتن اند

هیچ کس مثل من اینگونه وفادار تو نیست
پس نگو که دختران شهرتان مثل من اند

بعد از این با خود همه جا «وان یکادت» را ببر
خوب می دانم تمام شهر چشمت می زنند

دست هاشان خالی و سوز جگر آورده اند
با خود این مردم چه سوغاتی مگر آورده اند؟!

مرکز ایرانی و این زائرانِ مشهدی
از برادر، باز سوی تو خبر آورده اند

زائرانِ شهرهای مرزی اما سال ها
عطر و بوی کربلا را از سفر آورده اند

جای سقاخانه، از آب همین جا می خورد
مادر پیری که با درد کمر آورده اند

آی بانو! دکترش گفته ست کارش ساخته است
کودکی را که چنین با چشم تر آورده اند

مادرش از لطف تو دارد، همین دختر که -با
چادر زیبای گلداری به سر آورده اند

***

دورم از مشهد ولی در صحن تو حس می کنم
پنجره فولاد را نزدیک تر آورده اند

شعر از زینب اکبری سردهلقی

 

ای درد ! رها كن دل ديوانه ي ما را


ای درد ! رها كن دل ديوانه ي ما را
 آشفته مكن حيرت بيگانه ي ما را

رنجي كه به گنجي برسد، قول قديم است
 بيهوده چه مي كاوي ويرانه ي ما را ؟

 اي كاش كلاغي رسد از راه ، كه اين نعش
 بر هم نزند هندسه ي شانه ي ما را

آن شمع برافروخته  نذر دگران باد !
بيهوده مسوزان  پر  پروانه ي ما را

چندي ست به بن بست رسيديم،مگر عشق
روحی بدمد  کعبه و بتخانه ي ما را

در تشنگی ما شده گم هفت خط جام
اي مرگ ! بيا پر كن پيمانه ي ما را

شعر از سید عبدالحمید ضیایی

 

کارش امشب به من افتاده صدایم زده است

 

کارش امشب به من افتاده صدایم زده است
کمکم کن بـــــروم جــــاده صدایـم زده است

آی بانـــــو! کهــــر سوختـــــه‌ام را یله کن
دشت - این مادر آزاده - صدایم زده است

بــه سفر می‌روم آری نکند دیـــر کنم
کودکی‌هایم از آباده صدایم زده است

خان - خداوند بیامرزدش - از آن سر ایل
باز هم پیک فرستاده صدایــم زده است

***

کـــوچ هنگام ی تلخی ست خدایا! نکند
مادرم دل به سفر داده صدایم زده است

شعر از محمد حسین نجفی

 

بازآمده ام دست به دامان تو باشم

 

بازآمده ام دست به دامان تو باشم
کافر شوم از غیر و مسلمان تو باشم

از صبح ازل حلقه به گوش تو بمانم
تا شام ابد گوش به فرمان تو باشم

سی روز جدا باشم از آشفتگی خلق
تا معتکف موی پریشان تو باشم

سی روز قبولم کن و مهمان دلم باش
تا سی شب پر خاطره مهمان تو باشم

قرآن به سرم بود که امشب شب قدر است
جانم به کفم بود که قربان تو باشم

آیات تو را بر طبق سینه گذارم
رحلی شوم و حافظ قرآن تو باشم

شعر از علیرضا بدیع
 

به غم سرای خموشان صدای پایی نیست

 

به غم سرای خموشان صدای پایی نیست
ز شور ماه ، به هفت آسمان نوایی نیست

مگر به آبیِ روح تو شستشو بکنیم
در این کویر که با چشمه ها صفایی نیست

به دستگیری جان جوانه ها ،ای پیر !
به فصلِ غربتِ گُل جز تو آشنایی نیست

صفای سبز تو را با درخت خواهم گفت
که زردزخمِ زمان را جز این دوایی نیست

بگو قلندرِ من ! رازِ زیستن در چیست ؟
بگو که بی نَفَست راهمان به جایی نیست

تویی که همدمِ تنهاییِ خودی ای دوست
در اوجِ خلوتِ تو هیچ همصدایی نیست

صفای وقت تو بادا که بیشتر مانی
اگر چه با گذرِ روز و شب وفایی نیست

شعر از سهیل محمودی