ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟

 

ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟
بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی
من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بـــر ســــرم افتـــاد ، کجایی ؟

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نــدارم
در راه تــو دادم همه بـر بــــاد ، کجایی ؟

اینجا چه کنـــم ؟ ازکه بگیـــرم خبرت را ؟
از دست تــو و ناز تـو فریـــاد ، کجایی ؟

دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر
دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟

شعر از پریناز جهانگیر عصر

 

بند نافم کاش مي پيچيد دور گردنم

 

بند نافم کاش مي پيچيد دور گردنم
تا که از زهدان مادر قطع مي شد شيونم

تا که چشمم وا نمي شد رو به هر عفريته اي
تا به زشتي هاي دنيا تر نمي شد دامنم

حاصل پيوند ناميمون ابليس و خدا
هم اهورايم بلاتشبيه و هم اهريمنم

عکس موجود عجيب الخلقه اي آورده اند
بس که زشتم شرم دارم تا بگويم: اين منم!

من چه بد يمنم که مي گريد به احوالم رفيق
من چه بدبختم که مي خندد به ريشم دشمنم

پايمال خواهش هر نابکاري شد دلم
دستمال شهوت هر نانجيبي شد تنم

آه! انسان معاصر! آه حيوان دو رو!
آه نسناس دروغين! لاشخوار جنگجو!

شعر از عليرضا بديع

 

از اولش هم گفته بودم که سري از من

 

از اولش هم گفته بودم که سري از من
ديدي که من حق داشتم؟! عاشق تري از من

دلبسته ات بودم من و دلبسته ام بودي
اما رهايت کرد عشق ديگري از من

آتش شدي، رفتي و گفتي:" عشق سوزان است
باقي نماند کاش جز خاکستري از من"

رفتي و جا مانده فقط مُشت پَري از تو
رفتي و باقيمانده چشمان تري از من

فالله خير حافظا” خواندم که برگردي
برگشته اي با حال و روز بهتري از من

من عاشق لبخندهايت بودم و حالا...
با خنده هاي زخمي ات دل مي بري از من

عاشق ترينم! من کجا و حضرت زينب؟!
حق داشتي اينقدر راحت بگذري از من...

شعر از سيده تکتم حسيني

 

دیگر گره خورده وجودم با وجودش

 

دیگر گره خورده وجودم با وجودش
محکم شده با ریشه هایم تار و پودش

روی تمام فرش های دست بافم
جا مانده رد پای رویای کبودش

سلول هایم را شبیه مشتی اسفند
پاشیده ام در آتش از بدو ورودش

باید به این آتش بسوزم یا بسازم؟
وقتی به چشمم می رود هر روز دودش

آیینه ام با شمعدان ها عهد بسته
حتی ترک هم بر ندارد در نبودش

از نارون های سر کوچه شنیدم:
می آید او؛ فرقی ندارد دیر و زودش

دل بر نخواهم داشت از این عشق معصوم
چون اصفهان از پاکی زاینده رودش

شعر از حسنا محمدزاده‬

 

نفرین چرا؟گناه بزرگی نکرده ام

 

نفرین چرا؟ گناه بزرگی نکرده ام
یا نه! به خود نگاه بزرگی نکرده ام

من ریگم و تو جاریِ این رود خانه ای
خود را که سدّ ِراهِ بزرگی نکرده ام

هر قدر تا همیشه ی خود فکر می کنم
می بینم اشتباهِ بزرگی نکرده ام

در اوج ها اگر چه پلنگیده ام ولی
بی حرمتی به ماهِ بزرگی نکرده ام

در عمرِ خویش شعرِ گرانی نگفته ام
تقدیمِ پیشگاهِ بزرگی نکرده ام

امّا قبول می کنم این خانه کوچک است
فکری به سر پناه بزرگی نکرده ام

حالا هم از کنارم اگر می روی برو
امّا بدان گناهِ بزرگی نکرده ام

شعر از محمد سلمانی