ای خاک تو تاج سربلندان!


ای خاک تو تاج سربلندان
مجنون تو عقل هوشمندان

خورشید ز توست روشنی گیر
بی‌روشنی تو چشمه‌ی قیر

در راه تو عقل فکرت‌اندیش
صد سال اگر قدم نهد پیش،

نا آمده از تو رهنمایی
دورست که ره برد به جایی

جز تو همه سرفکنده‌ی تو
هر نیست چو هست بنده‌ی تو

تسکین‌ده درد بی‌قراران
مرهم نه داغ دل‌فگاران

بر سستی پیری‌ام ببخشای!
بر عجز فقیری‌ام ببخشای!

زین برف که بر گلم نشسته‌ست
بس خار که در دلم شکسته‌ست

خواهم که کند به سویت آهنگ
در دامن رحمتت زند چنگ

باشد به چو من شکسته‌رایی
زین چنگ زدن رسد نوایی

شعر از جامی


پدري با پسري گفت به قهر ...


پدري با پسري گفت به قهر
که تو آدم نشوي جان پدر

حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر

دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر

گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر»

شعر از جامی