به عشق تو، به هواخواهیت، همیشه سینه سپر کردم

 

به عشق تو، به هواخواهیت، همیشه سینه سپر کردم
نه فکر سود و زیان بودم، نه اعتنا به خطر کردم

زمانه خسته شد از دستم، زمین شکسته شد از گامم
که کوچه کوچه ی دنیا را پی تو زیر و زبر کردم

مرا نباشد اگر کامی، بس است دانه ی بادامی
به جز دو چشم تو از عالم، خوشم که صرف نظر کردم

خودم به خیل رقیبانم، سرودم از تو و افزودم
که هرکه از تو و از حُسنت خبر نداشت، خبر کردم

نه شعرهای پریشانم به درد خورد و نه ایمانم
شبی به موی تو، دستانم اگر رسید، هنر کردم

کدام مرد به درد عشق دچار بود و دمی آسود؟
حرام باد شبی بی تو اگر به خواب سحر کردم

دریغ! قسمت من تنها طلوع صبح خماری بود
شبی اگر که لبی ای عشق! به یاد چشم تو، تر کردم

شعر از سجاد رشیدی پور

 

درگیر یخبندان شدم، درگیر احساس جمود

 

درگیر یخبندان شدم، درگیر احساس جمود
درگیر بغضی تا ابد، درگیر چشمانی کبود

تو بی تفاوت مثل من، من بی تفاوت مثل تو
انگار بین ما دو تا از ابتدا چیزی نبود

شهزاده ی رویای تو افتاده از اسب سپید
دیو شب از من دخترِ شاه پریان را ربود

سر آمده تاریخ ما، دوران عشقت منقضیست
ساقط شده این سلسله، می پاشد از هم دیر و زود

کار خودش را میکند این زخم کاری با دلم
این خنجری که آمده بر قلب احساسم فرود

دیگر چه حاصل از غزل وقتی تویی در کار نیست ؟
از درد نالیدن چرا؟ از عاشقی گفتن چه سود؟

شعر از محسن مهرپرور

 

مباد آتش دل را به خشک و تر بفروشی

 

مباد آتش دل را به خشک و تر بفروشی
و یا گذاشته باشی که بیشتر بفروشی

مباد آینه ات را به چند آه ببازی
درست نیست خودت را به یک نظر بفروشی

تو کوه باش اگرچه زمانه بر سر آن است
که هر دقیقه خودت را به صد نفر بفروشی

برای روز مبادا نگاه دار دلت را
چقدر جان بکنی تازه با ضرر بفروشی

درخت باش! بلند و شکوهمند مبادا
که شاخه های خودت را به یک تبر بفروشی

درخت باش که گنجشک در تو لانه بسازد
مباد سایه ی خود را به رهگذر بفروشی

و سعی کن که نباشی شبیه مردم دنیا
که نیمه شب بخری ماه را سحر بفروشی

چه ساده داد و ستد می کنیم خاطره ها را
چه روزگار غریبی، عجب بخر بفروشی

شعر از عبدالحسین انصاری

 

هر شب من و تنهایی ام فنجان چایی را....

 

هر شب من و تنهایی ام فنجان چایی را....
برهم بزن یک روز این گرد همایی را

یک شب بیا و گیره از موهای من وا کن
تا مو به مو در من ببینی دلربایی را

دستان گرمت را خدا از من نمی گیرد
آری نمی گیرند از پیری ، عصایی را

این سایه ها وقتی بتابی رنگ می بازند
از من بگیر این دلخوشی های کذایی را

من پادشاه عاشقی هستم که می دانم
روزی به دستت می دهم فرمانروایی را

شعر از رویا باقری

 

به کافه آمدی و کافه پر مخاطب شد

 

به کافه آمدی و کافه پر مخاطب شد
نگاه پنجره ها ناگهان پر از تب شد

به احترام تو ساکت شدند مشتریان
و ناگهان همه ی میزها مرتّب شد

و پیشخدمتِ لم داده گوشه ی کافه
دوباره پا شد و لبخند زد مؤدب شد

زمین به شوق درخشیدنت شتاب گرفت
دوید عصر و غروبی نیامده شب شد

خطوط منحنی چشم های جادویی ات
گرفت حجم فضا را زمان مورب شد

تو در زمانِ مورّب نیامده می رفت
تو شب نیامده دیشب شد و پریشب شد

تو بس که عاشق بوسیدن خودش شده بود
مچاله شد گلِ خون شد کلافی از لب شد

تو شب نیامده رفتی و کافه قبرم شد
زمان بدون تو اضلاع یک مکعب شد

هنوز جای لبت روی دستمالم بود
که استکان تو از اشک من لبالب شد...

شعر از محمّدسعید میرزائی