شادی و غم بعد از این در چشم من مثل همند

 

شادی و غم بعد از این در چشم من مثل همند
روزهایم بی تو، با شب کاملا مثل همند

بین امروز من و دیروز هایم فرق نیست
ساختن با او و بی تو، سوختن مثل همند

هی نگو مثل خودت دیوانه ات هستم، مگر
جنس احساس و جنون مرد و زن مثل همند؟!

گرچه خاطر خواه های شاعری داری، ولی
شعرهای دیگران و شعر من مثل همند؟!

غیرِ آغوشت نخواه آرام باشم هیچ جا
عطر و بوی غربت و خاک وطن مثل همند؟!

***

بی تو در روز عروسی بی گمان در خاطرم
تور دور دامن و بند کفن مثل همند

شعر از زینب اکبری

 

نیستی، طی کردن این راه زجرم می دهد

 

نیستی، طی کردن این راه زجرم می دهد
خاطرات سرد آذر ماه زجرم می دهد

خاطرات قهوه خوردنها و فال قهوه در
کافه های دنج کرمانشاه زجرم می دهد

باز کن آغوش خود را تا کمی گرمم شود
راهروی سرد دانشگاه زجرم می دهد

بیشتر از حال و روز خود برای من بگو!
جمله های مبهم کوتاه زجرم می دهد

دوستم یک هفته پیش، از من سراغت را گرفت
راستش این خیل خاطر خواه زجرم می دهد

***

بودی و حال تمام شعرهایم خوب بود
نیستی، این عاشقانه آه... زجرم می دهد

شعر از زینب اکبری سردهلقی

 

تا که گفتی چشم هایت بعد از این مال من اند

 

تا که گفتی چشم هایت بعد از این مال من اند
خوب فهمیدم تمام شهر با من دشمن اند

چشم هایم را ببین از اشک لبریزند باز
این همه دردی که پشت گریه های یک زن اند

دوست دارم باز مثل کودکی پنهان کنم
کفش هایت را که می دانم به فکر رفتن اند

هیچ کس مثل من اینگونه وفادار تو نیست
پس نگو که دختران شهرتان مثل من اند

بعد از این با خود همه جا «وان یکادت» را ببر
خوب می دانم تمام شهر چشمت می زنند

دست هاشان خالی و سوز جگر آورده اند
با خود این مردم چه سوغاتی مگر آورده اند؟!

مرکز ایرانی و این زائرانِ مشهدی
از برادر، باز سوی تو خبر آورده اند

زائرانِ شهرهای مرزی اما سال ها
عطر و بوی کربلا را از سفر آورده اند

جای سقاخانه، از آب همین جا می خورد
مادر پیری که با درد کمر آورده اند

آی بانو! دکترش گفته ست کارش ساخته است
کودکی را که چنین با چشم تر آورده اند

مادرش از لطف تو دارد، همین دختر که -با
چادر زیبای گلداری به سر آورده اند

***

دورم از مشهد ولی در صحن تو حس می کنم
پنجره فولاد را نزدیک تر آورده اند

شعر از زینب اکبری سردهلقی

 

دلگیرم از تو و همۀ مردمان شهر

 

 دلگیرم از تو و همۀ مردمان شهر
جاری شده ست قصۀ ما بر زبان شهر

از بس سرودم از تو، مرا نام می برند
در این محل به یادِ تو،  پیر و جوان شهر

آخر چطور از تو نرنجم که دیده ام
پر می زنند دور و برت دختران شهر

از ده چقدر ساده به سوی تو آمدم
اما فریب خورده ام از هر دکان شهر

اصلاً قرار نیست که ما مال هم شویم
این را بگو به مردم نامهربان شهر

ما هم شبیه این همه آدم قرار نیست
یک اتفاق تازه بیفتد میان شهر

شعر از زینب اکبری سردهلقی

 

حس این ویرانگی را از پریشان هابپرس

 

 حس این ویرانگی را از پریشان هابپرس
حال ویران مرا از بغض توفان ها بپرس

بغض من باران شد ویک شهر همدرد من است
حال و روزم را بیا از این خیابان ها بپرس

ریشه در آغوش من داری وعطرت سهم اوست
دردهای ریشه دارم را ز گلدان ها بپرس

رنگ و روی سرنوشتم مثل رنگ قهوه ها
تیره و تار است، از آغوش فنجان ها بپرس

سالها دور خودم گشتم که پیدایت کنم
حال این سرگیجه هایم را ز میدان ها بپرس

حال و روزم را تمام شهرمان فهمیده اند
دردهایم را نه از من، بلکه از آن ها بپرس...

شعر از زینب اکبری سردهلقی