تقويم روي ميز ورق خورد ابتدا

 

تقويم روي ميز ورق خورد ابتدا
در صفحه اي سفيد نشان داد شنبه را

شنبه تو آمدي به سراغم كه هفته را
با تو قدم زنان بروم تا به انتها

شنبه شبيه يك گل سرخ است ، يك بهار
اما، شبش چه زود رسيد و چه بي صدا

شب پشت شنبه، يك عدد "يك" نوشت و رفت
يكشنبه را گذاشت ميان من و شما

يكشنبه در نگاه تو افتاد عكس من
يكشنبه دوست داشتني بود بين ما

چرخيد باد و صفحه ي بعدي كه باز شد
افتاد سايه ي من و تو بر دوشنبه ها

چيزي به نام روز دوشنبه كه داد زد
آيا چه مي كنيد در اينجا؟ شما دوتا!

دستت رها شد از من و ديدم كه رفته اي
من مانده بودم از همه ي روزها جدا

برگشتم از كنار سه شنبه كه شعر را
از نو بگويم و برسانم به انتها

ديدم غروب جمعه تو را دار مي زنند
در منتهااليه غزل ، روي بيتها

تقويم ها كه شنبه ندارد كدام روز -
آغاز  مي كند پس از اين هفته ي مرا؟

شعر از محمد رضا حاج رستم بگلو


حسّ خوبیست در آغوش خودت پیر شوم

 

حسّ خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپَرم :
با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم

حسّ خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدَر سیر ببوسم ... نکند سیر شوم ؟

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سر من را دیدی
حسّ خوبیست در آغوش خودت پیر شود

شعر از صنم نافع