نگاهم کرد: میدانم شدی آخر دچار من
نگاهم کرد: میدانم شدی آخر دچار من
قرار ما ولی این شد، نباشی بیقرار من
کمیخندید؛ شعرت سخت عریان است و میترسم
نمیخواهم تمام شهر باشد رازدار من
در این بازار ،شاعر پیشهی افسرده بسیار است
که این جنس خراب اصلاً نمیآید به کار من
نگاه نیم مستش در نگاهم بود و خود میگفت
نمیبخشد گناه عشق را پروردگار من
به من پرهیز میآموخت ، من هم خوب میخواندم
لبش از بوسه خواهی میتپد پرهیزکار من
غمش را باز پوشید و سکوتش را به دوش انداخت
خطی افتاد بر پیشانیش ، رفت از کنار من
شعر از آرش شفاعی