نگاهم کرد: می‌دانم شدی آخر دچار من

نگاهم کرد: می‌دانم شدی آخر دچار من
قرار ما ولی این شد، نباشی بیقرار من

کمی‌خندید؛ شعرت سخت عریان است و می‌ترسم
نمی‌خواهم تمام شهر باشد رازدار من

در این بازار ،شاعر پیشه‌ی افسرده بسیار است
که این جنس خراب اصلاً نمی‌آید به کار من

نگاه نیم مستش در نگاهم بود و خود می‌گفت
نمی‌بخشد گناه عشق را پروردگار من

به من پرهیز می‌آموخت ، من هم خوب می‌خواندم
لبش از بوسه خواهی می‌تپد پرهیزکار من

غمش را باز پوشید و سکوتش را به دوش انداخت
خطی افتاد بر پیشانیش ، رفت از کنار من

شعر از آرش شفاعی

 

علت ناب تغزل!همه ی رویایم

 

علت ناب تغزل! همه ی رویایم
غزلت کو که به پایان برسد غم هایم؟

مدتی شد که نگاه تو نتابید به من
مدتی هست که غرق شب بی فردایم

عوض نام خودم نام ترا می گویم
باز می پرسم از خویش چرا رسوایم؟

محض تو هرچه بهشت است به آتش بکشم
تا که سیبی برسانم به لب حوایم

هرچه می خواهم ازدست تو بگریزم باز
دست مجهول کسی چنگ زده بر پایم

باید ازمن شوی این حرف من لجباز است
کج مکن راه که از راه دگر می آیم..

شعر از آرش شفاعی

 

از حوصله‌ی روسری اش باد که سر رفت

 

از حوصله‌ی روسری اش باد که سر رفت
اوضاع جهان باز لب مرز خطر رفت

او آمد و در کوچه‌ی ما ولوله افتاد
او در زد و یک ان نفس کوبه‌ی در رفت

چشمش، سر زلفش که نشسته است بر ابروش
بسیار ستم بر من ازاین چند نفر رفت

چون ماهی بی تابی از تنگ برون جست
آن راز که از زیر زبان همه در رفت

تکثیر جنون مساله اصلی ما شد
وقتی که از این خانه به آن خانه خبر رفت

رقصید گلی در وسط معرکه‌ی باد
لرزید درختی و در آغوش تبر رفت

شهر از نفسش گرم شد آن صبح که آمد
مست از قدمش جاده شد آن شب که سفر رفت

برگشت به سوی من و در را پس از آن بست
نطق قلمم کور شد و واژه هدر رفت

شعر از آرش شفاعی

 

از غزل هایش کمی،از بوسه هایش اندکی


از غزل هایش کمی،از بوسه هایش اندکی
ای لب خوشبخت من! قند مکرّر می مکی

این درختِ گل که من در خانه دارم ناقص است
کاملش باید کنند این بازوان پیچکی

آن چنان شعری بگویم در هوای عشق تو
تا که یار مهربان آید به یاد رودکی

می روم هر روز با این شیطنت های ملیح
دست در دست تو تا رنگین کمان کودکی

در کنار من نشین در ساحل زاینده رود
تا تماشایی شوند این ماهیان پولکی

در کنارم باش،بعد از چند روزی می رسد
روزهای خستگی ها،خواب های بختکی...

شعر از آرش شفاعی


تا صبح بر لبان من و تو ترانه بود


تا صبح بر لبان من و تو ترانه بود
دريا شبيه يك غزل عاشقانه بود

بحري لطيف بود، رديفش رديف بود
موسيقي كناري موج و كرانه بود

آن شب حواس روسري‌ات باز پرت شد
انگشت‌‌هاي ملتهب باد؛ شانه بود

از جاي پاي وحشي مرد و زني جوان
برساحل شني همه جايي نشانه بود

گفتم اگر :"ترانه‌ي دريا شنيدني‌است"
من عاشق سكوت تو بودم؛ بهانه بود!

از مرزهاي مطلق محدود رد شديم
دريا هنوز پشت سر ما روانه بود

گيرم كه دست مي‌زدي و شاد مي‌شديم
پاي غمي غريب ولي در ميانه بود

خورشيد مي‌رسيد شبيه زني عبوس
تقدير جاده بود، سفربود، خانه بود

شعر از آرش شفاعي