باید تو هم محکوم در خود سوختن باشی


باید تو هم محکوم در خود سوختن باشی
یا مثل چایی که می افتد از دهن باشی

زخمی که من برداشتم فهمیدنش سخت است
سخت است حتی لحظه ای هم جای من باشی

توی دلم هر روز و هر شب رخت می شویند
باید برای درک این دلشوره زن باشی

در من دو روح بی قرار انگار در جنگ اند
سخت است با تنهایی ات در یک بدن باشی

در قاب آیینه خودت را گم کنی هر روز
در جالباسی هات دنبال کفن باشی

راهی برای صلح با دنیا نمی ماند
با مرگ وقتی گرم جنگی تن به تن باشی

***

مثل جذامی ها شدم، می رانی ام از خود
یک شب نشد با عشق در یک پیرهن باشم

شعر از لیلا عبدی


از عشق آنچنان که تو، ناچار نیستم

 

از عشق آنچنان که تو، ناچار نیستم
از زندگی چنان که تو، سرشار نیستم

چیزی شبیه سیلی و از راه ناگهان
سر می رسی دوباره و بیدار نیستم

مانند پیچکی که سرش زیر سنگ هاست
دیگر به فکر آن ور دیوار نیستم

آغوش می گشایی و باور نمی کنی
در قید بازوان تو این بار نیستم

این عشق مرده را به دلم پیشکش نکن
من مثل آن جماعت کفتار نیستم

حالا از این شلوغی ممتد عبور کن
طوری نگاه کن به من انگار نیستم

صعب العبور کرده مرا کوه ریخته
آن جاده همیشه هموار نیستم

از این جنون زلزله خیزت رهام کن
من مستحق این همه آوار نیستم

با نبش قبر داغ مرا تازه کرده ای
اما خیال کن که عزادار نیستم

شعر از لیلا عبدی


حتی نمانده است برایم بهانه ای

 

حتی نمانده است برایم بهانه ای
دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای ...

چیزی نداشتم به جز اینها که برده ام
آیینه در نگاهم و در دست شانه ای

از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس
با عشق مدتی ست ندارم میانه ای

هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی
افتاده است در دل من موریانه ای

یک روز می گذاری از این شهر می روی
چون ماهی رها شده در رودخانه ای

یک روز می رسد که تو هم خسته می شوی
اما پناه خستگی ات نیست شانه ای

یک روز می رسد که بفهمی نداشتند
این خنده های تلخ کم از تازیانه ای

شاید تو هم شبیه من از خود ببریّ و -
دیگر برای رفتن از این شهر مانعی ...

جبران همیشه راه به جایی نمی برد
دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای ...

شعر از لیلا عبدی


نذر چشمان تو این دل که اگر ما باهم...

نذر چشمان تو این دل که اگر ما باهم...
که اگر قسمت ما شد تک و تنها باهم،

زیر یک سقف به هم زل بزنیم آخرسر
خنده ای از ته دل بی غم فردا با هم

بشود حادثه ها وفق مراد من و تو
یا نباشیم و یا تا ته دنیا باهم

اگر این بار خدا خواست که خوشبختی را
بفروشد کمی ارزانتر از این تا با هم...

اگر این بار زمان روی زمین بند شود
نشناسیم از این شوق سرازپا با هم

دست تو شانه ی خوبیست که موهایم را...
لحن من ساز قشنگیست که شب ها باهم،

شب شعری به غزلخوانی ترتیب دهیم
از من و رودکی و حافظ و نیما باهم

"در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیداشدو..."این است که حالا باهم...

من برایت غزلی تازه بگویم آن وقت
جمله ای از تو:"چه خوب است که لیلا باهم

دل به دریا بزنیم آخر این قصه ولی
صدوده سال بمانیم در این جا با هم"

شاید این بار به سروقت خدا رفتم تا
تا بخواهم بنویسد تو و من را باهم

شعر از لیلا عبدی


بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟

 

بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟
این صدای آشنا که می نوازدم صدای کسیت؟

یک نفر تمام قلب من به رهن چشم های اوست
یک نفر که روز هم ستاره ی نگاش چیدنی ست

کفر اگر...خدای دیگری برای من رقم زده است
یک نفر که آیه های خنده اش شنیدنی ست

شعرهایم از" همیشه "از"هنوز"تا ابد پر است
زیر سایبان پلک شاعرش غزل شنیدنی ست

از خدا که نیست مخفی از شما چرا که شب به شب
طعم خوابهایم از خیال نازکش چشیدنی ست

راستی تمام سطرهای دفترم کمی نم است
آخر آسمان ابری دوچشمم عاشق کسی ست

شعر از لیلا عبدی