خوب است بد مستی بدون باده هم گاهی

 

خوب است بد مستی بدون باده هم گاهی
پلکی برقص؛ای خنده ات آیات گمراهی!

هرکس ببازد دل، قمار عشق را برده ست
تا رستگاری نیست،الا راه کوتاهی

شد پرشکوفه روحم از اندوهیاد تو
من برکه ام،اما تو از  من دور چون ماهی

مرده ست یوسف ،کاروانی هم نمی آید
خاموشی بی ساحل وهم است هر چاهی

بسیار می پرسم ،ولی جز سایه،صیدی نیست
جز حیرت زندانیان قصر آگاهی

از جاده های پر هیاهو باز می گردم
چون گردبادی گیج و گم؛بی هیچ همراهی

اینجا که نایاب است نان و آدمی ارزان
ای عشق!از جان زبون ما چه می خواهی؟

شعر از سید عبدالحمید ضیایی

 

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!

 

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!
از من همین که دست کشیدی تو را سپاس

با من که آسمان تو بودم روا نبود
چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس

آیینه ای به دست تو دادم که بنگری
خود را در این جهان پر از حیرت و هراس

پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟
کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس

دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!
روزی به امر کردن و روزی به التماس

مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار
چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

شعر از فاضل نظری

از مجموعه غزل "کتاب"/ انتشارات سوره مهر

 

 

یک رود و صد مسیر، همین است زندگی

 

یک رود و صد مسیر، همین است زندگی
با مرگ خو بگیر! همین است زندگی

با گریه سر به سنگ بزن در تمام راه
ای رود سر به زیر! همین است زندگی

تاوان دل بریدن از آغوش کوهسار
دریاست یا کویر! همین است زندگی!

بر گِرد خویش پیله تنیدن به صد امید
این رنج دلپذیر همین است زندگی

پرواز در حصار فروبسته حیات
آزاد یا اسیر، همین است زندگی

چون زخم، لب گشودن و چون شمع سوختن
لبخند ناگزیر، همین است زندگی

دلخوش به جمع کردن یک مشت آرزو
این شادی حقیر همین است زندگی

با اشک سر به خانه دلگیر غم زدن
گاهی اگرچه دیر، همین است زندگی

لبخند و اشک، شادی و غم، رنج و آرزو
از ما به دل مگیر، همین است زندگی

شعر از فاضل نظری

از مجموعه غزل "کتاب"/ انتشارات سوره مهر

 

اگر چه هم قدمِ گردباد می گردم

 

اگر چه هم قدمِ گردباد می گردم
دمی نرفته زِ یادم که کمتر از گَردَم!

چرا ز سینه ی من دودِ آه سر نزند؟!
که کوهی از غم و آتشفشانی از دردم...

نه پُر خروش، که من آبشارِ یخ زده ام
نه با شکوه، که آتشفشان دلسردم...

فریب خورده ی عقلم، شکست خورده ی عشق...
من از که شکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم!

همیشه جایِ شکایت به خلق بسیار است
ولی برای تو، از خود شکایت آوردم...

شعر از فاضل نظری

از مجموعه غزل "کتاب"/ انتشارات سوره مهر

 

نازِ حوا شیشه ی ایمان آدم را شکست

 

نازِ حوا شیشه ی ایمان آدم را شکست
عشق رو شد ؛ با هبوطش، بغض عالم را شکست

وِرد هایش را به گوش قلعه های ِ دور، خواند
قفل های بسته و در های محکم را شکست

مدتی جمشید ها را در پی دنیا دواند
عاقبت یک روز، جام ِخالی جم را شکست

سال ها اسطوره ها را روی دستش تاب داد
حیف ... با سهراب و مرگش ، پشت رستم را شکست

چشم هایش باد شد، لرزاند دستان مرا
قوری گل سرخی مادر بزرگم را شکست

بافت، دنیای مرا با تار ِ موی مادرم
- او که کوه شانه هایش ، هیبت ِغم راشکست

شرط بستم با خودم : «هرگز نمی بازم به عشق»
باختم اما ، به اوکه قول آدم را شکست

شعر از حسنا محمدزاده‬

از مجموعه غزل "‏زیر هر واژه آتشفشان است‬"/ انتشارات سوره مهر