من ابتداي زمينم، من انتهاي زمانم

 

من ابتداي زمينم، من انتهاي زمانم
هميشه آنچه تصوّر نمي کنيد همانم

هميشه کشته ي خونين ترين سوانح عشقم
هميشه گم شده در جاده هاي عشق، نشانم

هميشه گمشده ام در تمام ثانيه ها در
هزار حادثه ي عاشقانه در جريانم

من آرزوي تمامي دختران بهشتم
خداي عاشقي ام حسرت زنان جهانم

عجيب نيست اگر با سر بريده بيايم
عجيب نيست اگر با گلوي پاره بخوانم

عجيب نيست اگر در ميان شعله برقصم
اگر تمام جهان را به داغ خود بنشانم

عجيب نيست که پير هزارساله ي عشقم
عجيب نيست که در عاشقي هميشه جوانم

عجيب نيست که روزي هزار بار بميرم
دوباره زنده شوم تا دوباره با تو بمانم

دوباره با تو بمانم که با تو قصه ي خود را
به عاشقانه ترين فصل فصلها برسانم

تو در کنار من اما دلم براي تو بي تاب
مقابل مني اما براي تو نگرانم

مسافر کوچولوي هميشه عاشق معصوم
منم که جز گل سرخم نمي رسد به گمانم

به جرم گفتن بي وقفه «دوستت دارم»ها
هميشه يک گل سرخ مچاله است دهانم

در اين جهان سياهي به عشق کيست خدايا
که رودي از کلمات ستاره هاست زبانم

چرا هميشه غريبم؟ هميشه همسفر من!
ستاره ي سحر من! به من بگو که بدانم...

شعر از محمّدسعيدميرزائي

 

نیستی! آغوش من احساس سرما می کند

 

نیستی! آغوش من احساس سرما می کند
پنجره سگ لرزه هایم را تماشا می کند

صبح تا شب در اتاق کوچکی زندانی ام
مادرم با من سر این عشق دعوا می کند

زخم بر خود می زنم ، تا درد از حد بگذرد
بعد تو تنها مرا اندوه ارضا می کند

می گذارم سر به روی شانه ی تنهایی ام
غم بساط اشک هایم را مهیّا می کند

بالشی که شاهد هق هق زدن های من است
توی گوشم با همان لحن تو نجوا می کند

حال دنیایم وخیم ست و نگاهم عشق را
از سکوت کهنه ی عکست تمنا می کند

بی تو بر تصویر تلخ زندگی زل می زنم
مرده ای در آینه گاهی تقلا می کند ...

شعر از صنم نافع

 

نداد از دل خود دانه اي انار به من

 

نداد از دل خود دانه اي انار به من
و يا دو بوسه ي شيرين آبدار به من

فقط گذاشت به يادش کمي نفس بکشم
هميشه داده همينقدر اختيار به من

انار سرخ مرا در کنار باغچه کاشت
اگرچه گفت نمي آيد انتظار به من

چه خوب مي شد اگر در دلش رها بودم
واز چهار طرف دانه ها فشار به من...

انار سرخ اگرچه خودش کمي زخمي ست
نگاه کرد به عنوان يک شکار به من

رها نکرد مرا لحظه اي به حال خودم
نداد فرصت يک ثانيه فرار به من

انار سرخ که هر روز راهي سفر است
و زنگ مي زند از کوپه ي قطار به من

***

قطار رفت و در آغوش ريل ها گم شد
و پشت کرد از آن روز، روزگار به من

شعر از عبدالحسين انصاري

 

مثل سقفی سالخورده کز در و دیوار خسته

 

مثل سقفی سالخورده کز در و دیوار خسته
خسته ام ای یار خسته...خسته ام ای یار خسته...

شمسم و ماهم...ولی هان! نازنین! از تو چه پنهان؟
«شمس»ی از دیوار نالان... «ماه»ی از انبار خسته...

زنده ی در گور باشیم... دور از هم کور باشیم...
تا کجا مجبور باشیم؟ من که از اجبار خسته...

-من که دیگر... «کم میاور... تاج این سر! کم میاور...
سِرّ و سرور! کم میاور...گرچه که که انگار خسته...

پیش از این تو کوه بودی...جسم بودم، روح بودی...
کشتی من! نوح بودی...» -نوحِ تو این بار خسته...

خسته ام من، خسته ام من، خسته ام من، خسته ام من
خسته ام من، خسته ام من، خسته ام... صدبار خسته...

مثل سقفی سالخورده کز در و دیوار خسته
خسته ام ای یار خسته...خسته ام... بسیار خسته

شعر از جواد شیخ الاسلامی

 

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد

 

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد
و سالهاست برای خودش غمی دارد

تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد

نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت
بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد

بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است
کسی که در دل سردش جهنمی دارد

گذر کن از من و بار دگر به چشمانم
بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد

دلم خوش است در این کار وزار هر "بیتی"
برای خویش "مقام معظمی" دارد

برام مرگ رقم می زنی به لبخندت
که خندۀ تو چه حق مسلمی دارد

شعر از فرامرز عزب عامری