نداد از دل خود دانه اي انار به من
نداد از دل خود دانه اي انار به من
و يا دو بوسه ي شيرين آبدار به من
فقط گذاشت به يادش کمي نفس بکشم
هميشه داده همينقدر اختيار به من
انار سرخ مرا در کنار باغچه کاشت
اگرچه گفت نمي آيد انتظار به من
چه خوب مي شد اگر در دلش رها بودم
واز چهار طرف دانه ها فشار به من...
انار سرخ اگرچه خودش کمي زخمي ست
نگاه کرد به عنوان يک شکار به من
رها نکرد مرا لحظه اي به حال خودم
نداد فرصت يک ثانيه فرار به من
انار سرخ که هر روز راهي سفر است
و زنگ مي زند از کوپه ي قطار به من
***
قطار رفت و در آغوش ريل ها گم شد
و پشت کرد از آن روز، روزگار به من
شعر از عبدالحسين انصاري
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۵/۲۹ ساعت توسط م مهر
|