بگير از دستم وُ امشب ببر پيش خودت با زور
بگير از دستم وُ امشب ببر پيش خودت با زور
به شهر آرزوهاي هميشه از خيالم دور
برقصانم به روي سنگفرش آبي قصرت
به دقت زل بزن بر خستگي چهره ام در نور
برقصان و ببوسم روي در روي رقيبانم
اگر هر زن تو را مي خواست چشمان حسودش کور !
مرا بنشان به روي اسب خود،کالسکه ام قرضيست
پرنسس نيستم، يک عاشقم، شهزاده ي مغرور !
در آغوشم بکش فارغ از اينکه وقتمان تنگ است
بپيچان سادگي هاي پر از زخم مرا در تور
دوباره شب گذشت از نيمه و جادوم باطل شد
لباسش کنده شد، کفشش در آمد دختر موبور
شعر از صنم نافع