بگير از دستم وُ امشب ببر پيش خودت با زور

 

بگير از دستم وُ امشب ببر پيش خودت با زور
به شهر آرزوهاي هميشه از خيالم دور

برقصانم به روي سنگفرش آبي قصرت
به دقت زل بزن بر خستگي چهره ام در نور

برقصان و ببوسم روي در روي رقيبانم
اگر هر زن تو را مي خواست چشمان حسودش کور !

مرا بنشان به روي اسب خود،کالسکه ام قرضيست
پرنسس نيستم، يک عاشقم، شهزاده ي مغرور !

در آغوشم بکش فارغ از اينکه وقتمان تنگ است
بپيچان سادگي هاي پر از زخم مرا در تور

دوباره شب گذشت از نيمه و جادوم باطل شد
لباسش کنده شد، کفشش در آمد دختر موبور

شعر از صنم نافع

 

زندگی یعنی بمیری در هوای یک نفر

 

زندگی یعنی بمیری در هوای یک نفر
مرده باشی، جان بگیری با صدای یک نفر

عمر اگر بسیار باشد، عمر اگر کم؛ هرچه هست
محض لبخند یکی باشی، فدای یک نفر

عاشقانه -هر چه داری لابلای شعرهات
گفته باشی از همان اول برای یک نفر

قصه ی تلخی است اما گاه جاری می شود
اشکهای صد نفر با اشک های یک نفر

آخر این قصه خواهی دید خیل عاشقان
جان نمی بازند جز در ماجرای یک نفر

عشق جز این نیست، جز این نیست، جز این نیست عشق
عشق یعنی این و جز این نیست های یک نفر

شعر از جواد شیخ الاسلامی

 

که یک ستاره ی غمگین و شاد را بکشم

 

که یک ستاره ی غمگین و شاد!! را بکشم
که مرگ را بنویسم، که باد را بکشم

تمام مرثیه های جهان درون منند
که در نهایت اندوه، داد را بکشم!

کنار آینه می ایستم که در رؤیا
دو تا فرشته ی بی اعتماد را بکشم

دو قلب و تیر... دو سوراخ!... شاعری مرده
برای عشق کدامین نماد را بکشم؟!

شروع می کنم از لحظه ای که... از... از... از...
که آنچه مرد ندارد به یاد را بکشم

«فروغ » مرده و من توی گریه می خواهم
«که گیس دختر سیّد جواد را بکشم *»

شعر از سید مهدی موسوی

* و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید
و من چقدر دلم می خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
(کسی که هیچکس نیست، فروغ فرخزاد)

از کتاب "پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!"/انتشارات سخن گستر

 

 

در کـوچِ نـاگـزیـرِ خـود از حیرتِ عدم

 

در کـوچِ نـاگـزیـرِ خـود از حیرتِ عدم
این سالِ چندم است که من از تو گم شدم؟

از تو؟ کدام تو؟ که ضمیری غـریبه است
شاید که گم شده ست کسی دیگر از خودم

خـنـدیـده بـود مـادرم از گریـه های من
خندید و فکر کرد ؛ همین است مقصدم

پر بود چشم های من از گریه و سؤال
از پـرسـشـی کـه پـشـتِ نـگـاهِ مــردّدم

لب بر لـبت نیامد و جانم به لـب رسـیـد
 یک عمرِ آزگار که تنها که دم به دم...

امسال ای عدم! به تو همسایه تر شدم
یـادِ تـو مـانـده کـادوی جـشـنِ تـولـدم؟

شعر از سید عبدالحمید ضیایی

 

کـتـابـت مـی کـنم بـر شعله هـا، انـدوه دریـا را

 

کـتـابـت مـی کـنم بـر شعله هـا، انـدوه دریـا را
به نام عشق، عشقی بی مخاطب، آنکه او مارا...

ببین! در قـحـطِ مــعـنـا، در مـــهِ اوراد، دلتنـگـم
تو را یا حضرتِ معشوق! چـون قویـی که دریـا را

دچـارم؛ مثـلِ تـأویلـی غـریـب از کهنـه مکتـوبی
که در هر سطر و بندش، وسوسه دردِ زلیخا را

میــانِ ایـن همـه اجـسـادِ زیـبــا، تـلـخ می گریـم
مـبــادا گــم کـنــی آن لــذّتِ همـخوابگی با... را

نه چنگی می زند بر دل شـرابـی، تـارِ گیـسـویـی
نه دیگـر اشتیاقی فهـمِ "سقـراط" و "دریـدا" را

هــــمـــانـم! رنــجِ ســرگــردانِ روزِ اوّل خـلـقـت
و بـــا خـــود مـی بـرم انبـوهــی از امـّــا و آیــا را

جــهـان انـشـای وهــم آلود و نـاچـارِ خدایان است
مگـر ای مرگ! تو مــعـنا کنـی ایـن کـهنه رؤیـا را

شعر از سید عبدالحمید ضیایی