غم نيست كه عريان جسدم را تو ببيني

 

غم نيست كه عريان جسدم را تو ببيني
من كشته شوم خوب و بدم را تو ببيني

تسبيح بگيرم، سر سجاده بيافتم
معتاد شوم مستندم را تو ببيني

معتاد شوم يا سر سجاده بيافتم
كوتاه چه اندازه قدم را تو ببني؟

من شكر خدا هيچ نشد مثل تو باشم
بر سينه ي خود دست ردم را تو ببيني

آن روز نيايد كه در آغوش تو باشم
هر آنچه از آتش بلدم را تو ببيني

شعر از محمد حسین نجفی

 

در هوای کوی ات احوال کبوتر خوب شد

 

در هوای کوی ات احوال کبوتر خوب شد
نام تو هر بار آمد، حال مادر خوب شد

می تپد سمت چپ میهن همیشه گنبدت
خون به رگ هایش رساندی، حال کشور خوب شد

هر زمان بیگانه ای از پشت خنجر زد به ما
روی آن مرهم نهادی، جای خنجر خوب شد

با دعایت در کویر تشنه ای باران گرفت
رودها جاری شدند و زخم بستر خوب شد

مرقدت دارالشفای خیل عاشق پیشه هاست
هر پریشان خاطری وارد شد از در خوب شد

یک نسیم از طره ی موی تو تا کاشان رسید
بعد از آن عطر گلاب ناب قمصر خوب شد

بندر از دوری دلش خون بود، امّا باز شکر
با وجود گنبد سیّد مظفّر خوب شد

بیت هشتم شد، قلم از شوق نم نم اشک ریخت
عطر و بوی واژه ها و حال دفتر خوب شد

شعر از عبدالحسین انصاری

 

شب نیامدنت ابتدای هرگز بود

 

شب نیامدنت ابتدای هرگز بود
شب تموّج زرد و بنفش و قرمز بود

پیام وسوسۀ بوق های ماشین ها...
شب پیامبرانِ بدون معجز بود

و اشک های تو: نوزادهای نامشروع
شب شکنجۀ یک عشقِ بی مجوّز بود

زنی به گوشۀ حمام تیغ را برداشت
شب شکفتن گیلاس های قرمز بود

زنی در آینه از پشت تیر خورد از خود
شب محاصرۀ آخرین مبارز بود

شب ایستاد/ جهان پیرمرد کوری شد
که با عصای خود از لمس روز، عاجز بود

شب نیامدنت بازداشت شد «فردا»-
زنی که در وسطِ چشم هاش پونز بود

نه عشق بود نه فردا نه انتظار نه مرگ
تمام زندگی ام بی تو پشتِ هرگز بود .

شعر از محمدسعیدمیرزایی

از مجموعه "یک زن کامل"/ نشر نیماژ

 

چه شب هايي كه مي آمد صدا از آن در ِمخفي

 

چه شب هايي كه مي آمد صدا از آن در ِمخفي
به سوي خويش مي خواندي مرا،از آن در مخفي

تو بالاي سرم راهي به سمت خلسه وا كردي
كه گويي زل به من مي زد خدا از آن در مخفي

چه شب هايي كه با خواهش گرفتي دست سردم را
نفهميدم مرا بردي كجا از آن در مخفي

به صرف پرسه اي شيرين ميان باغ نوري كه
هزاران در، در آن وا شد؛ جدا از آن در مخفي

يقينا بسته مي شد در، اگر تعريف مي كردم
چگونه مي رود بالا دعا از آن در مخفي

هميشه آن طرف بودم، نميدانستم اين را تا
شبي انداختي بيرون مرا از آن در مخفي

كنون ديوانه اي مستم، نمي دانم كجا هستم
كليدي مانده در دستم به جا، از آن در مخفي

شعر از کاظم بهمنی
 

از کتاب "عطارد"/ نشر نیماژ

 

این منم ؛ خون جگر از بدِ دوران خورده

 

این منم ؛ خون جگر از بدِ دوران خورده
مرد رندی که رکب های فراوان خورده   !

غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم ؟
فرض کن کوهِ شنی طعنه ی طوفان خورده !

عشق را با چه بسازد ، به کدامین ترفند ،
شاعری که همه ی عمر غمِ نان خورده ؟

چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند
قرعه بر معرکه ی معرکه گیران خورده

دشتمان گرگ اگر داشت ، نمی نالیدم
نیمی از گله ی ما را سگ چوپان خورده !

جرم من ، فاشِ مگوهاست وَ حکمم سنگین
چه کند شاهدِ سوگند به قرآن خورده ؟

شعر هم عقل ندارد که در این شهرِ شعور ،
گذرش بر من دیوانه ی دوران خورده ... !

شعر از مجتبی سپید (قراگوزلو)