چه شب هايي كه مي آمد صدا از آن در ِمخفي
چه شب هايي كه مي آمد صدا از آن در ِمخفي
به سوي خويش مي خواندي مرا،از آن در مخفي
تو بالاي سرم راهي به سمت خلسه وا كردي
كه گويي زل به من مي زد خدا از آن در مخفي
چه شب هايي كه با خواهش گرفتي دست سردم را
نفهميدم مرا بردي كجا از آن در مخفي
به صرف پرسه اي شيرين ميان باغ نوري كه
هزاران در، در آن وا شد؛ جدا از آن در مخفي
يقينا بسته مي شد در، اگر تعريف مي كردم
چگونه مي رود بالا دعا از آن در مخفي
هميشه آن طرف بودم، نميدانستم اين را تا
شبي انداختي بيرون مرا از آن در مخفي
كنون ديوانه اي مستم، نمي دانم كجا هستم
كليدي مانده در دستم به جا، از آن در مخفي
شعر از کاظم بهمنی
از کتاب "عطارد"/ نشر نیماژ
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۵/۱۸ ساعت توسط م مهر
|