دلتنگ و ويران، در خيابان هاي ِ بي تو

 

دلتنگ و ويران، در خيابان هاي ِ بي تو
مي گريم امشب زير ِ باران هاي ِ بي تو

وقتي نباشي، دهلي و تهران و لندن
فرقي ندارد نام ِ زندان هاي ِ بي تو

نه عشق، نه ديدار و دوري، نه همين شعر
بيهوده بود و ياوه ، درمان هاي ِ بي تو

چون جاده ها در پيچ و تابي تلخ گم شد
اي ناگهانِ کهنه!  پايان هاي ِ بي تو

من امتداد ِ زوزه ي گرگي غريب ام
در برده جان ، از آن زمستان هاي ِ بي تو

با زخم هايم مهربان تر باش اي مرگ !
امشب که در راه است توفان هاي ِ بي تو ...

سید عبدالحمید ضیایی

 

کابـوسی از خاکـستـر و شـیـون، ریـشـه دوانـیـده سـت در خـوابـم


کابـوسی از خاکـستـر و شـیـون، ریـشـه دوانـیـده سـت در خـوابـم
تـبـعـیــدیِ حـیـرانــیِ خـویـشـم، پـیـغـمبـــری بـی هیــچ اصـحـابـم

زخمی جسور و کهنه چـون خرچنـگ ، روحِ مـرا پیـوسته می کاود
در جـستجـوی چـه؟ نمــی دانــم، سنگــی اسیــــرِ جبــرِ پرتــابــم

مـن مـثـلِ گـیـسـوی تـو تـاریـکم، مـن مـثـل گیـسـوی تـو گـریـانـم
در پرده های خون و شک دیری ست می گردم و خود را نمی یابم

در جانِ من شوقی پلنگانه ست، بر قله های زخم و بــرف و بــاد
ای آرزوی غـیـرمـمــکــن! ای...! مـن تـشنــۀ آغـــوشِ مهتــابــم

مثلِ همیشـه دیر و دلگیـرم، تـو مثل خـوابی دور و بـی تعـبیـر
آغـوش بگشـا ای نـمی دانـم! آغــوش بگشـا! سخت بی تابم...

شعر از سید عبدالحمید ضیایی

 

لبت از جنس انار و دلت از آهن بود

 

لبت از جنس انار و دلت از آهن بود
گونه ی سرخ تو آماده ی بوسیدن بود

من پر از شوق تماشای تو بودم اما
همه ی لذت تو پنجره را بستن بود

بار ها مضحکه ی مردم شهرم بودم
باعث این همه آشفتگی ام آن زن بود

کوچه مشتاق شد و دور خیابان پیچید
شهر تب دار تر از یک زن آبستن بود

منزوی شد دلم و از چمن و دریا گفت
چشم سبز آبی تو لشگری از دشمن بود

چند روزیست خبرهای بدی می شنوم
این سر آغاز فرو ریختن بهمن بود

لحظه ای فکر تو از خاطر من دور نشد
آخر قصه سیاه و دل من روشن بود

شعر از جواد نعمتی