ما را ز بار هستی تاکی غم خمیدن


ما را ز بار هستی تاکی غم خمیدن
آیینه هم سیه‌ کرد دوش‌ از نفس‌کشیدن

چندین‌ گهر درین بحر افسرد و خاک ‌گردید
یمن آنقدر ندارد بر عافیت تنیدن

رنگ شکسته دارد اقبال سرخ رویی
این لعاب بی‌بها را نتوان به زر خریدن

ارباب رنگ یکسر زندانی لباسند
بی‌دام نیست طاووس در عالم پریدن

یک نخل از ین‌ گلستان از اصل باخبر نیست
سر بر هواست خلقی از پیش پا ندیدن

در قید جسم تا کی افسرده بایدت زیست
ای دانه سبز بختی‌ست از خاک سرکشیدن

افسانهٔ حلاوت با ساز انگبین رفت
ای شمع چند خواهی انگشت خود مکیدن

تا وصل جلوه‌ گر شد دل قطع آرزو کرد
آنسوی رنگ و بوبرد این میوه را رسیدن

درکاروان شوقم دل بر دل جرس سوخت
این اشک بی‌فغان نیست از درد ناچکیدن

ای‌ کاش قطع‌ گردد سر رشتهٔ تعلق
مقراض وار عمرم شد صرف لب‌گزیدن

جز خاک‌گشتنم نیست عرص نیاز دیگر
باید به پیش چشمت از سرمه خط‌کشیدن

رنگی به پردهٔ شوق آرایش هوس داشت
چون‌گل زدیم آخر گل بر سر دمیدن

بیدل ز دست مگذار دامان بیقراری
چون آب تیغ نتوان خون خورد از آرمیدن

شعر از بیدل دهلوی


اگر به ‌گلشن ز ناز گردد قد بلند تو جلوه فرما


اگر به ‌گلشن ز ناز گردد قد بلند تو جلوه فرما
ز پیکر سرو موج خجلت ‌شود نمایان چو می ز مینا

ز چشم مستت اگر بیابد قبول ‌کیفیت نگاهی
تپد ز مستی ‌به روی ‌آیینه ‌نقش جوهر چو موج صهبا

نخواند طفل جنون مزاجم خطی ز پست و بلند هستی
شوم فلاطون ملک‌ دانش اگر شناسم سر از کف پا

به هیچ صورت ز دور گردون نصیب ما نیست سربلندی
ز بعد مردن مگر نسیمی غبار ما را برد به بالا

نه شام ما را سحرنویدی نه صبح ما را گل سفیدی
چو حاصل ماست ناامیدی غبار دنیا به فرق عقبا

رمیدی از دیده بی‌تأمل ‌گذشتی آخر به صد تغافل
اگر ندیدی تپیدن دل شنیدنی داشت ناله ما

ز صفحه راز این دبستان ز نسخه رنگ این ‌گلستان
نگشت نقش دگر نمایان مگر غباری به بال عنقا

به ‌اولین جلوه‌ات ز دلها رمیده صبر و گداخت طاقت
کجاست آیینه تا بگیرد غبار حیرت درین تماشا

به دور پیمانه نگاهت اگر زند لاف می فروشی
نفس به رنگ ‌کمند پیچد ز موج می در گلوی مینا

به ‌بوی ریحان مشکبارت به ‌خویش پیچیده‌ام چو سنبل
ز هر رگ برگ ‌گل ندارم چو طایر رنگ رشته برپا

به هر کجا ناز سر برآرد نیاز هم پای ‌کم ندارد
تو و خرامی و صد تغافل‌، من و نگاهی و صد تمنا

ز غنچه او دمید بیدل بهار خط  نظر فریبی
به معجز حسن‌ گشت آخر رگ زمرد ز لعل پیدا

شعر از بیدل دهلوی

ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا


ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
بر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوش صفا

نشئه صد خم شراب ‌از چشم‌ مستت ‌غمزه‌ای
خونبهای صد چمن از جلوه‌هایت یک ادا

همچوآیینه هزارت چشم حیران رو به ‌رو
همچو کاکل یک ‌جهان جمع ‌پریشان در قفا

تیغ مژگانت به آب ناز دامن می‌کشد
چشم مخمورت به‌ خون تاک می‌بندد حنا

ابروی مشکینت از بار تغافل ‌گشته خم
مانده‌زلف سرکشت ز اندیشه دلها دوتا

رنگ خالت‌ سرمه در چشم تماشا می‌کند
گرد خطت می‌دهد آیینه دل را جلا

بسته بر بال اسیرت نامه پرواز ناز
خفته در خون شهیدت جوش‌گلزار بقا

ازصفای عارضت جان می‌چکد گاه عرق
وز شکست ‌طره‌ات دل ‌می‌دمد جای‌ صدا

لعل خاموشت‌ گر از موج تبسم دم زند
غنچه ‌سازد در چمن پیراهن از خجلت قبا

از نگاهت نشئه‌ها بالیده هر مژگان زدن
وز خرامت فتنه‌ها جوشیده از هر نقش پا

هرکجا ذوق تماشایت براندازد نقاب
گر جمالت عام سازد رخصت نظاره را

آخر از خود رفتنم راهی به فهم ناز برد
کیست گردد یک مژه برهم زدن صبرآزما

مردمک از دیده‌ها پیش از نگه ‌گیرد هوا
سوختم چندانکه با خوی تو گشتم آشنا

عمرها شد درهوایت بال عجزی می‌زند
ناکجا پروازگیرد بیدل از دست دعا

شعر از بیدل دهلوی

او سپهر و من ‌کف خاک، او کجا و من‌ کجا؟


او سپهر و من ‌کف خاک، او کجا و من‌ کجا؟ 
داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

عجز را گر در جناب بی‌نیازی ها رهی‌ست
اینقدرها بس ‌که تا کویت رسد فریاد ما

نیست برق جانگدازی چون تغافل های ناز
بیش از این آتش مزن در خانه ی آیینه‌ها

هرکه را الفت، شهید چشم مخمورت‌ کند
نشئه انگیزد ز خاکش‌ گرد تا روز جزا

از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض
رنگ تمثالی مگر آیینه ‌گردد توتیا

نیست در بنیاد آتش خانه نیرنگ دهر
آنقدر خاکستر کایینه‌ای گیرد جلا

زندگی‌محمل‌کش وهم دوعالم آرزوست
می‌تپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا

آرزو خون ‌گشته ی نیرنگ وضع نازکیست
غمزه گوید دور باش و جلوه می‌گوید بیا

هر چه ‌می‌بینم تپش‌آماده صد جستجوست
زین بیابان نقش پا هم نیست بی‌آواز پا

قامت او هرکجا سرکوب رعنایان شود
سرو را خجلت مگر درسایه‌اش دارد به پا

هرنفس صد رنگ می‌گیرد عنان جلوه‌اش
تا کند شوخی عرق آیینه می‌ریزد حیا

بال و پر برهم زدن بیدل‌ کف ‌افسوس بود
خاک نومیدی به فرق سعی‌های نارسا

شعر از بیدل دهلوی

ره مقصدی که گم است و بس به خیال می ‌سپری عبث


ره مقصدی که گم است و بس به خیال می ‌سپری عبث
تو به هیچ شعبه نمی‌رسی چه نشسته می‌گذری عبث

ز فسانه سازی این وآن، که رسد به معنی بی‌نشان
نشکسته بال و پر بیان به هوای او نپری عبث

چمن صفا و کدورتی، می جام معنی و صورتی
همه‌ای ولی به خیال خود که تویی همین قدری عبث

ز زبان شمع حیا لگن سخنی‌ست عِـبرت انجمن
که درین ستمکده خار پا نکشیده‌ گل به سری عبث

هوس جهان تعلقی، سر و برگ حرص و تملقی
چو یقین زند در امتحان به غرور پی سپری عبث

نگهت به خود چو فرارسد به حقیقت همه وارسد
دل شیشه ‌گر به فضا رسد نتپد به وهم پری عبث

چو هوا ز کسوت شبنمی، نه شکسته ا‌ی نه فراهمی
چقدر ستمکش مبهمی که جبین نه‌ای و تری عبث

نه حقیقت تو یقین نشان نه مجازت آینه ی ‌گمان
چه تشخصی چه تعینی که خودی غلط  دگری عبث

به هوا مکش چو سحر علم به حیا فسون هوس مدم
عدمی عدم عدمی عدم ز عدم چه پرده‌دری عبث

خجلم زننگ حقیقتت ‌که چو حرف بیدل بی‌زبان
به نظر نه‌ای و به گوش ها ز فسانه در به ‌دری عبث

شعر از بیدل دهلوی