رفتن،رسیدن است و من و تو خودِ مسیر؟
رفتن،رسیدن است و من و تو خودِ مسیر؟
بـاور مـکن؛ اگـرچه فـریـبـی سـت دلـپـذیـر
من سال هاست مـی روم اما نمی رسم
من سال هاست؛ خسته و دلتنگ وناگزیر
از هرچه اسم و رسم و مفاعیل و فعل و حرف
از هـرچـه آدمـیّ و پــری، نــام یـا ضـمـیر...
آه ای بـهـــارِ واقـعـه! دستم به دامن ات!
من شاخه ای عقیم ام، دستِ مرا مگیر
دیگر نیا به خوابِ غـزل هـایم، ای جنون!
ای تو چـقـدر دور! دریـغـا! چـقــــدر دیـر!
عـمـرت دراز ای شــبِ انـدوهگین! ولی
مُـرده ست آن قلندرِ یک لا قبای پـیـر...
شعر از سید عبدالحمید ضیایی