اي پريزاده و افسانه تو را گم کردم

 

اي پريزاده و افسانه تو را گم کردم
آشنايِ من و بيگانه تو را گم کردم

عشق! اي شاهدِ آن نيمه‌شبِ باراني
در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانيه‌ي بي‌تابي
با همان حالِ غريبانه تو را گم کردم

دلم از پايه فرو ريخت پس از رفتنِ تو
گنجِ در خانه‌ي ويرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بي هم‌نفسي مي‌لرزد
هم‌نفس ! بر سرِ اين شانه تو را گم کردم

"تا جنون فاصله‌اي نيست از اين‌جا که منم"
اي قرارِ دلِ ديوانه تو را گم کردم

آه، اي لحظه‌ي زيباي سرودن از تو !
آه، اي گوهر دُردانه تو را گم کردم

شعر از جويا معروفي

 

از سنگ‌هاي گرمِ بيابان نشان گرفت

 

از سنگ‌هاي گرمِ بيابان نشان گرفت
بانگي شنيد، گوش برآورد و جان گرفت

در ارتفاعِ پستِ زمين چيزکي نيافت
بر بامِ کوه تکيه زد و آسمان گرفت

پرسيد: آسمانِ منا! قله‌ات کجاست؟!
نوري دميد، چنگ زد و ريسمان گرفت

بالاتر از ستاره‌ي بختش رسيد و ديد
"الله اکبر از همه"، حکمِ اذان گرفت

روشن شد از غمي که طرب وامدارِ اوست
شادي‌کنان گريست، سکوتش زبان گرفت

خواند آنچه را شنيد و سرود آنچه را که ديد
خواند و سرود و دولتِ کرّوبيان گرفت

او نامِ حق نوشت و جهان نامِ مصطفي
آري به نامِ دوست جهان مي‌توان گرفت

شعر از جويا معروفي

 

به جز خداي، کسي آشنا نمي‌بينم

 

به جز خداي، کسي آشنا نمي‌بينم
به هرچه مي‌نگرم جز خدا نمي‌بينم

زمينْ ستايشگر، آسمانْ ستايشگر
به وقتِ ذکر و نيايش چه‌ها نمي‌بينم

شکوهِ نورِ تو را صبح و شام مي‌شنوم
چه غم که بانگِ صداي تو را نمي‌بينم

درخت نامه‌ي سبزِ خداست، بسم الله
درونِ نامه‌ي حق، جز صفا نمي‌بينم

وديعتي که به ما داده‌اند، پيمان است
به خيلِ عشق يکي بي‌وفا نمي‌بينم

به هرچه مي‌نگرم نام و يادِ حضرتِ اوست
به هرچه مي‌نگرم جز خدا نمي‌بينم

شعر از جويا معروفي

 

اسيرِ بندِ قفس را حصار خواهد کشت

 

اسيرِ بندِ قفس را حصار خواهد کشت
ولي اسيرِ تو را انتظار خواهد کشت

به عاشقان بسپاريد منتظر باشند
که پادشاهِ خزان را بهار خواهد کشت

به هوش باش که صيادِ ناشکيبا را
کرشمه‌هاي نگاهِ شکار خواهد کشت

به هوش باش که جويندگانِ شادي را
فضاي بهتِ شبِ سوگوار خواهد کشت

قسم به جانِ عزيزت که در شبِ عُسرت
غمِ بزرگِ مرا غمگسار خواهد کشت

تو در کنارِ مني؟ ... نه, تو در خيالِ مني
"مرا که مستِ تواَم, اين خمار خواهد کشت"

شعر از جويا معروفي

مجموعه شعر از اينجا که منم / انتشارات فصل پنجم

 

نگاه می‌کنم از هر طرف سوار تویی

 

نگاه می‌کنم از هر طرف سوار تویی
نشسته یک تنه بر صدرِ روزگار تویی

هزار لحظه گذشت و هزار لحظه دلم
به سینه سر زد و ... دیوانه را قرار تویی

تو را ندارم و دلتنگم و ... دلم قرص است
که انتهای خوشِ صبر و انتظار تویی

خزان اگرچه شکسته ست شاخه هامان را
بیا پرستو جان، مژده ی بهار تویی

بخوان به نام گل سرخ، عاشقانه بخوان
بخوان که سایه و سیمین و شهریار تویی

به رغمِ ابر سیه جامه روشنایی هست
که آفتابِ بلندِ طلایه دار تویی

به اعتبارِ تو امید تازه خواهد شد
در این زمانه ی بی مایه اعتبار تویی

اگرچه بخت به من پشت کرده باکی نیست
"مرا هزار امید است و هر هزار تویی"

شعر از  جویا معروفی

از مجموعه غزل "از اینجا که منم" / انتشارات فصل پنجم