عصر یخبندان کنارت صبح فروردین شود

 

عصر یخبندان کنارت صبح فروردین شود
پیش پایت کوچه با رنگین کمان آذین شود

ما رهاییم از پرند و تختخواب آبنوس
وقت بوسه، کوه و دریا، بالش و بالین شود

تازه کن ضرب المثل ها را به حلوا گفتنت
نام خود بر لب ببر تا کام من شیرین شود

کفر مویت را درآورده ست بند روسری
بیم آن دارم مبادا مجتهد بی دین شود

زندگی با شوق وصل و مرگ با بیم فراق
چون تویی فرقی ندارد آن شود یا این شود!

دشت و دامانی مهیا کن که بعد از سال ها
مادیان تیزپای شعرهایم زین شود

شعر از علیرضا بدیع

 

چه خوشبختی کوتاهی: کنارت بودن و رفتن

 

چه خوشبختی کوتاهی: کنارت بودن و رفتن
کنار چشم های بیقرارت بودن و...رفتن...

فقط یک قطعه عکس یادگاری در کنار تو
برایم از تو تنها یادگارت بودن و رفتن...

شبیه دختری که عاشق یک کارگردان شد
یکی بین هزاران دوست دارت بودن و...رفتن

و عمری با فریب وعده ی بازی برای تو
همیشه دستمالِ دستیارت بودن و رفتن...

غزل گفتن...ترانه خواندن و...خود را نشان دادن!
به امیدی که شاید افتخارت بودن و...رفتن

برای نقش یک معتاد بازی کردن و مردن!
اگر چه در عمل تنها خمارت بودن و...رفتن

دعا کردن برای دیدن خوشبختی ات هرشب...
فقط در خواب تنها خواستگارت بودن و...رفتن

تمام حرفهایت را تحمل کردن و ماندن...
شبیه برده ای در اختیارت بودن و...رفتن

صمیمانه کمک کردن به تو به دوستت...عشقت!...
همیشه دست آخر شرمسارت بودن و...رفتن...

به جای دوستت هدیه به دستت دادن و ماندن
به جای همسرت دنبال کارت بودن و...رفتن...

پی جبران خوبی های این و آن به تو مردن!
به جای تو به فکر کار و بارت بودن و...رفتن...

درون بایگانی هزاران عشق بی فرجام
تهِ پرونده های پر غبارت بودن و رفتن

همیشه شاعر پر افتخارت ماندن و بودن...
همیشه عاشق بی اعتبارت بودن و رفتن...

به شوق عشقبازی با دو چشمان طلبکارت
حریف دست و دل باز قمارت بودن و رفتن...

به امید به دست آوردن تو در قمار خون
رقیب دوستان پولدارت بودن و...رفتن

به شوق دیدن رؤیای تو، در هر غروب تلخ:
درون کافه ای چشم انتظارت بودن و رفتن...

و قبل از ظهرها در وعدگاه قبلی ات بودن
و ساعت ها پس از وقت قرارت بودن و...رفتن

نه مثلِ خواب دور یک مسافر: -با بلیط بختِ-
شبی همکوپه ی شاد قطارت بودن و رفتن...

نه با بخت گریز یک کبوتر از عقابی پیر
به پایت آمدن، در سایه سارت بودن و...رفتن...

فضاپیمای مات زهره ام تا به ابد قانع
به یک شب احتمال در مدارت بودن و رفتن

به خوشبختی یک نقاش...یک عکاس...یک شاعر
برای چشم های شاهکارت بودن و...رفتن...

دلم- شاخ نبات شعر حافظ- آب شد، بی تو
چه سود از شعر گفتن، شهریارت بودن و رفتن

غزل گفتم که دنیا عاشقت باشد همینم بس:
یکی از عاشقان بی شمارت بودن و...رفتن.

شعر از محمّدسعید میرزائی

 

پر از گلایه و دردم ، پر ازپریشانی

 

پر از گلایه و دردم ، پر ازپریشانی
پر از نوشتن شعری که تو نمی خوانی

دلم گرفته از این غصه های از سر هیچ
دلم گرفته از این بغض های طوفانی

از آن صدای زمخت و غریب تلوزیون
از این سکوت غم انگیز و تلخ و طولانی

دلم گرفته از این حرفهای تکراری
از این "به من چه "،"برو بی خیال "، "خود دانی!"

از اینکه می رسی از راه و می روی ناگاه
فقط به نیّت اینکه مرا برنجانی

از اینکه آخر هر بار درد دل کردن
رسیده ام به پریشانی و پشیمانی

از اینکه گریه کنم،شاید از سر اجبار
بپرسی از من و این چشمهای بارانی

کمی کنار من و غصه هام بنشینی
کمی به حال من خسته ،دل بسوزانی

دلم گرفته از اینکه همیشه دور از تو
دلم گرفت و گذشتی از آن به آسانی

دلم گرفته و امشب دوباره تنهایی
و باز شعرجدیدی که تو نمی خوانی

شعر از بیتا امیری

 

این جاده ها که حوصله را سر می آورند

 

این جاده ها که حوصله را سر می آورند
مقصد اگر تو باشی ، پر در می آورند

گاهی به هیات گلی و گاه شکل ماه
کی ساحران ز کار تو سر در می آورند

تو زردکوه و کوهنوردان کهنه کار
از تو مثال های مکرر می آورند

بر سینه ات کرفس دم برف، عشوه کرد
کم کم زمرد از دل مرمر می آورند

از شانه های مرتفعت هر چهار فصل
عطارها گیاه معطر می آورند

نذر امامزاده دو خاتون چشم هات
زوار سر سپرده کبوتر می آورند

در دامن تو کوه گل سرخ پا گرفت
از باغ تو گلاب به قمصر می آورند

از خشت خشت قالی چالشترت هنوز
گلبوته های سر کج ، سر بر می آورند

افسانه های دلکش و آوازهای خوش
نی را به شور برده و شکر می آورند

حیدر بگ ! آنقدر که خوشی مشتلق بده
بر مادیان سرخ ، "سمن بر " می آورند

ای سرزمین مادری ! از باغ های تو
هرفصل ، شعر - میوه ی نوبر می آورند

شعر از کبری نوسوی قهفرخی

 

وقتي از باور پروانه شدن سرشاريم

 

وقتي از باور پروانه شدن سرشاريم
دل به تاريکي اين پيله چرا بسپاريم؟

سنگ باشيم ولي در تن کوهي مغرور
دست از دشمني آينه ها برداريم

بعد از اين بين سکوت من و لبخند شما
رازهايي که شنيديم، نگه مي داريم

تا اگر از غم پاييز پريشان بوديم
دست بر شانه ي دلتنگي هم بگذاريم

بين ما هرچه که عريان شده خاکستر ماست
ما که معشوقگي آتش و گندمزاريم

باد از کوچه ي بن بست خبر آورده
ما دوتا پنجره زنداني يک ديواريم

شعر از مهسا تيموري