گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار نه

 

گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار نه
گفته بودی عاشقم هستی ، ولی انگار نه

هرچه گویی دوستت دارم ، به جز تکرار نیست
خو نمی گیرم به این ، تکرارِ طوطی وار نه

تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشم ، ولی ســــربار نه

دل فروشی می کنی ، گویا گمان کردی که باز
با غرورم می خرم آن را ، در این بازار نه

قصد رفتن کرده ای ، تا باز هـم گویم بمان
بار دیگر می کنم خواهش ، ولی اصرار نه

گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است ، افسار نه

ميروى اما خودت هم خوب ميدانى عزيز
ميکنى گاهى فراموشم، ولى انکار نه

سخت ميگيرى به من، با اينهمه از دست تو
ميشوم دلگير شايد نازنين، بيزار نه

شعر از پریناز جهانگیر عصر

 

به نام خدایی که قیف آفرید زغال اخته و بند کیف آفرید

 

به نام خدایی که قیف آفرید
زغال اخته و بند کیف آفرید

کمربند و پیژامه و سنگ پا
سفیداب و صابون و لیف آفرید

سه غبغب به حاجی عطا کرده و
مرا کارمندی نحیف آفرید

برای اسی پشم و اصغر سبیل
از این جنس های لطیف آفرید

یکی را پر از فس فس و پیف پاف
یکی را فقط پیف پیف آفرید

یکی را چکش خورده در عین حال
دماغ و لبش را ردیف آفرید

یکی را اتو کرده و مجلسی
یکی را چروک و کثیف آفرید

در این سرزمین کهن کشوری
پر از دزدهای شریف آفرید

خدایی که در عصر حراف ها
به یکباره مردی حریف آفرید

پس از هاله‌ی نور با ضرب زور
محمدجواد ظریف آفرید

شعر از عبدالحسین انصاری

 

 

به انتظار تو ماندن عجیب نیست،عجیب

 

به انتظار تو ماندن عجیب نیست،عجیب
حضور توست در اینجا، در این هوای غریب

و بیست سال زمستان عجیب نیست،عجیب
بهار توست پس از آخرین شکوفه ی سیب

عجیب رویشِ یک قصر سبز رؤیایی است
به خاک سوخته ی قلعه ای پس از تخریب

قسم به پاکی قلب زنی در اورشلیم
که سرگذاشت به پای مسیح روی صلیب

تو آمدی که رهایم کنی برهنه کنی
مسیح روح مرا از لباس زهد و فریب

بدون داشتنت از تبِ تنت گفتم
قصیده ی شبِ عمرم! چقدر‌‌ بی تشبیب؟

فقط به خاطر رؤیای آخرین گل سرخ
و خاطرات مه آلود عاشقان غریب

مرا به روی صلیب امیدها مکشان
مرا به خنده ی تلخ سرابها مفریب

هنوز هم تویی آن دلبر بدون بدل
هنوز هم منم آن عاشق بدون رقیب...

شعر از محمّدسعیدمیرزائی

 

برای این منِ آواره مهلتی خوب است

 

برای این منِ آواره مهلتی خوب است
قبول کن شبِ تهرانِ نکبتی خوب است

قرارمان سر "فرصت" که منتظر ماندن
برای آدم آواره فرصتی خوب است

چقدر قهوه ای اش دیدم و ندانستم
که از نگاه تو این شهر لعنتی خوب است

مرا به جرعه ای از چشمهات مهمان کن
که چای سبز برای سلامتی خوب است

تو پلک می زنی و پُتک میخورد به سرم
شکنجه کُش شدن از بمب ساعتی خوب است

تو کوه نیستی اما اگر خروش کنی
عبور سیل به این پرحرارتی خوب است

شب سرودن تو خستگی نمیفهمم
تراش دادن این سنگ قیمتی خوب است

شعر از مهدی فرجی

 

جایی نرو ! بچرخ فقط در مدار من !

 

جایی نرو ! بچرخ فقط در مدار من !
ای ماه …! ای ستاره ی دنباله دار من

باید جهان و نظم قدیمش عوض شود
هر کار می کنم که تو باشی کنار من

دادم عنان زندگی ام را به عشق تو
از اختیار عقل گذشته است کار من

چون سنگ کوچکی ته یک رودخانه ام
اینگونه است در غم تو روزگار من

حالا بیا و مثل نسیمی عبور کن
از گیسوان مضطرب بی قرار من

حالابیا و ساده ترین حرف را بزن
پایان بده به سخت ترین انتظار من …!!

شعر از شیرین خسروی