یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا


یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا

تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟
شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا

خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب
موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا

استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص
خانه دار گوشه‌ی چشم قناعت کن مرا

چند باشد شمع من بازیچه‌ی دست فنا؟
زنده‌ی جاوید از دست حمایت کن مرا

خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی
آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشه‌ی تنهاییم
از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا

از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم
تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا

در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من
مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا

از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم
من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟

شعر از صائب تبریزی


افسوس که ایامِ شریفِ رمضان رفت


افسوس که ایامِ شریفِ رمضان رفت

سی عید،به یک مرتبه از دست جهان رفت

افسوس که سی پاره ی این ماهِ مبارک
از دست به یکباره چو اوراق خزان رفت

ماه رمضان،حافظ این گله بد از گرگ
فریاد که زود از سر این گله،شبان رفت

شد زیر و زبر چون صف مژگان،صف طاعت
شیرازه یِ جمعیتِ بیداردلان،رفت

بی قَدری ما چون نشود فاش به عالم؟
ماهی که شبِ قدر نهان بود در آن،رفت

برخاست تمیز از بشر و سایر حیوان
آن روز که این ماه مبارک ز میان رفت

تا آتش جوع رمضان چهره برافروخت
از نامه ی اعمال،سیاهی چو دُخان رفت

با قامت چون تیر،درین معرکه آمد
از بار گنه با قد مانند کمان رفت

برداشت ز دوش همه کس بار گنه را
چون باد،سبک آمد و چون کوه،گران رفت

چون اشک غیوران به سراپرده ی مژگان
دیر آمد و زود از نظر،آن جان جهان رفت

از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب
آنها که به صائب ز وداع رمضان رفت

شعر از صائب تبریزی

زهی رویت بهار زندگانی

 

زهی رویت بهار زندگانی
به لعلت زنده، نام بی‌نشانی

دو روزی شوق اگر از پا نشیند
شود ارزان متاع سرگرانی

بدآموز هوس عاشق نگردد
نمی‌آید ز گلچین باغبانی

تجلی سنگ را نومید نگذاشت
مترس از دور باش لن‌ترانی

شراب کهنه و یار کهن را
غنیمت دان چو ایام جوانی

اگر عاشق نمی‌بودیم صائب
چه می‌کردیم با این زندگانی؟

شعر از صائب تبریزی

 

خدایا قطره‌ام را شورش دریا کرامت کن

 

خدایا قطره‌ام را شورش دریا کرامت کن
دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن

نمی‌گردانی از من راه اگر سیل ملامت را
کف خاک مرا پیشانی صحرا کرامت کن

دل مینای می را می‌کند جام نگون خالی
دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن

درین وحشت سرا تا کی اسیر آب وگل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن

به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن

حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن

بهار طبع صائب، فکر جوش تازه‌ای دارد
نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن

شعر از صائب تبریزی

 

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم

 

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم

شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد
کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم

تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم

بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم

بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود
کعبه‌ی مقصود را سنگ نشان پنداشتیم

نشاه‌ی سودای ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم

خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی
از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم

شعر از صائب تبریزی