من آسمانم را، زمینم را عوض کردم

 

من آسمانم را، زمینم را عوض کردم
انگشتری هستم نگینم را عوض کردم

پا می شوم از جایم و راهم مشخص نیست
باور ندارم چون یقینم را عوض کردم

پشت چراغ قرمزی ماندم که طولانی ست
صبرم سرآمد تا که دینم را عوض کردم

در جنگ تحمیلی نبود اما قسم خوردم
سربازی ام که سرزمینم را عوض کردم

شرمنده ام که دست و پا دارم هنوز اما
محدودۀ میدان مینم را عوض کردم

آزادی ام را هرزگی تعبیر می کردند
تا اینکه فرهنگ معینم را عوض کردم

تا اینکه در کارم نباشد هیچ تزویری
آن نصفه ی زیر زمینم را عوض کردم

من عاشق کی هستم؟ این را هم نفهمیدید
از بس که اسم نقطه چینم را عوض کردم

آه ای کمان ابرو! بیا از خانه ات بیرون
من نیستم، جای کمینم را عوض کردم

حتما تصور می کنی از ظاهر افتادم
اسبم سر جاش است، زینم را عوض کردم

تو بهترینی عشق من! مردم نمی فهمند
من شاه بیت، این بهترینم را عوض کردم

شش سمت دنیای من از عطر تو خالی شد
من از لجت هر هفت سینم را عوض کردم

شعر از محمد حسین نجفی

 

از غم تو سردرآوردم بگويم شاعرم

 

از غم تو سردرآوردم بگويم شاعرم
با همين غم زندگي کردم بگويم شاعرم

هرچه اين دنيا برايم تيره و تاريک شد
من هم از ترسم کم آوردم بگويم شاعرم

حال خوبي داشتم حالا که شعرم آمده
زير گوشم مي زند هردم بگويم شاعرم

من هدر دادم چراغي را که در دل داشتم
برف آمد تا شود سردم، بگويم شاعرم

قسمتي دارم که هر شيخي از آن آگاه نيست
بي هدف در شهر مي گردم بگويم شاعرم

سالها بعد از تو تصويري براي من نماند
جان گرفت آيينه ي زردم بگويم شاعرم

اکتفا کردم به تاييد سر از سوي شما
شاه بيتم را نياوردم بگويم شاعرم

من چه جايي توي اذهان عمومي داشتم
نه زنم، نه آنقدر مردم بگويم شاعرم

شعر از محمد حسین نجفي

 

از عكس به كيفيت رنگي چه بگويم ؟

 

از عكس به كيفيت رنگي چه بگويم؟
وقتي كه تو اينقدر قشنگي چه بگويم!؟

هنگام هلو گفتن لب هاي لطيف است
درباره ي اين توت فرنگي چه بگويم؟

چشمان تو بي سرمه خودش جنگ جهاني ست
وقتي پر باروت و فشنگي چه بگويم؟

پروانه شود لب، برسد بين دو ابروت
در بين دو آرايش جنگي چه بگويم؟

هرگز نرود سايه ات از سر، چه نگويم
هرگز نخورد آينه سنگي، چه بگويم

گل كاشتم و از تو نوشتم غزل اما
با يك غزل بيل و كلنگي چه بگويم؟

شعر از محمد حسین نجفی

 

آن زن چه بود جز هيجاني جديدتر

 

آن زن چه بود جز هيجاني جديدتر
يا دوست داشتن به زباني جديدتر

آن زن چه گفت، آنچه به من ارتباط داشت
تصويرها همان و معاني جديدتر

مي كرد پشت هم غزل تازه اي رديف
در چشم ها به لحن و بياني جديدتر

«آن دم كه دل به عشق دهي خوش دمي بود»
هرچند مانده اند زناني جديدتر

آن زن قرار نيست بماند كنار من
تا اينكه خو كند به زماني جديدتر

تا آمدم به خود غزلم نيمه كاره بود
از اين نداشتم نگراني جديدتر

يك زن براي گفتن اين شعر كشته شد
با خون شروع شد جرياني جديدتر..

شعر از محمد حسین نجفی

 

چشمت پرنده از قفس آزاد كرده است

 

چشمت پرنده از قفس آزاد كرده است
با يك اشاره قلب مرا شاد كرده است

آب و هوات كيف مرا كوك ميكند
ساعت هميشه از نفست ياد كرده است

ذوقت چنان كشانده مرا توي كوچه ها
كه جاده را به راه تو آباد كرده است

اما نيامدي و همآغوشي زياد
پاييز را به پنجره معتاد كرده است

وقتي خدا به حنجره تبعيد مي شود
در من، به من، به جاي تو بيداد كرده است

دريا به كام و قطره به ناكام مي دهد
تقدير را براي چه ايجاد كرده است

كي آرزوي چيده شدن داشته گلي
چون خواهشي كه حجله به داماد كرده است

عكس تو را به فاحشه تبديل مي كند
اين بوسه اي كه روي لبم باد كرده است

شعر از محمد حسین نجفی