دوش اشکم سر به جیحون میکشید

 

دوش اشکم سر به جیحون میکشید
دل بدان زلفین شبگون میکشید

ناتوان شخص ضعیفم هر زمان
اشگ ریزان ناله را چون میکشید

گاه اشگش سوی صحرا میدواند
گاه آهش سوی گردون میکشید

ناگهان خیل خیالش بر سرم
لشگر از بهر شبیخون میکشید

دید آن چشم بلابین دمبدم
تا گریبان جامه در خون میکشید

آستین بر زد خیالش تا به روز
رخت از آن دریا به هامون میکشید

غمزه‌اش تیری که میزد بر عبید
لعل او پیکانش بیرون میکشید

شعر از عبید زاکانی

 

نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود

 

نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود
خاطر از کوی توام جای دگر می‌نرود

تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز
عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا

بر زبانم سخن شهد و شکر می‌نرود
هرگزم دل به گل و سنبل تر می‌نرود

مستی و عاشقی از عیب بود گو میباش
"در من این عیب قدیم است و بدر می‌نرود"

دوستان از می و معشوق نداریدیم باز
"که مرا بی می و معشوق بسر می‌نرود"

غم عشقش ز دل خسته‌ی بیچاره عبید
گوشه‌ای دارد از آنجا به سفر می‌نرود

شعر از عبید زاکانی

 

ساقیا باز خرابیم بده جامی چند

 

ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
پخته‌ای چند فرو ریز به ما جامی چند

صوفی و گوشه‌ی محراب و نکونامی و زرق
ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند

باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد
مطربی چند و گلی چند و گل اندامی چند

چشم و لب پیش من آور چو رسد باده به من
تا بود نقل مرا شکر و بادامی چند

باده در خانه اگر نیست برای دل ما
رنجه شو تا در میخانه بنه گامی چند

در بهای می گلگون اگرت زر نبود
خرقه‌ی ما به گرو کن بستان جامی چند

ذکر سجاده و تسبیح رها کن چو عبید
نشوی صید بدین دانه بنه دامی چند

شعر از عبید زاکانی

 

دردا که درد ما به دوائی نمیرسد

 

دردا که درد ما به دوائی نمیرسد
وین کار ما به برگ و نوائی نمیرسد

در کاروان غم چو جرس ناله میکنم
در گوش ما چو بانگ درائی نمیرسد

راهی که میرویم به پایان نمی‌بریم
جهدی که میکنیم بجائی نمیرسد

این پای خسته جز ره حرمان نمیرود
وین دست بسته جز به دعائی نمیرسد

بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفس
هرگز دمی به گوش گدایان کوی عشق

ممکن نمیشود که بلائی نمیرسد
از خوان پادشاه صلائی نمیرسد

گفتم گدای کوی توام گفت ای عبید
سلطانی این چنین به گدائی نمیرسد

شعر از عبید زاکانی

 

سر نخوانیم که سودا زده‌ی موئی نیست

 

سر نخوانیم که سودا زده‌ی موئی نیست
آدمی نیست که مجنون پری‌روئی نیست

هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل
که گرفتار کمند سر گیسوئی نیست

قبله‌ام روی بتانست و وطن کوی مغان
کس مرا از دل سرگشته نشانی ندهد

به از این قبله‌ام خوشتر از این کوئی نیست
عجب از معتکف گوشه‌ی ابروئی نیست

میتوان دامن وصلت به کف آورد ولی
ای دریغا که مرا قوت بازوئی هست

هر مرض دارو و هر درد علاجی دارد
زخم تیر مژه را مرهم و داروئی نیست

سر موئی نتوان یافت بر اعضای عبید
که در او ناوکی از غمزه‌ی جادوئی نیست

شعر از عبید زاکانی