سر نخوانیم که سودا زدهی موئی نیست
سر نخوانیم که سودا زدهی موئی نیست
آدمی نیست که مجنون پریروئی نیست
هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل
که گرفتار کمند سر گیسوئی نیست
قبلهام روی بتانست و وطن کوی مغان
کس مرا از دل سرگشته نشانی ندهد
به از این قبلهام خوشتر از این کوئی نیست
عجب از معتکف گوشهی ابروئی نیست
میتوان دامن وصلت به کف آورد ولی
ای دریغا که مرا قوت بازوئی هست
هر مرض دارو و هر درد علاجی دارد
زخم تیر مژه را مرهم و داروئی نیست
سر موئی نتوان یافت بر اعضای عبید
که در او ناوکی از غمزهی جادوئی نیست
شعر از عبید زاکانی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۱ ساعت توسط م مهر
|