رو می کنم به عکس تو با چشم زارِ خویش

 

رو می کنم به عکس تو با چشم زارِ خویش
می گـــویمش ز قصه ی دنبــاله دار خویش

چندیست ، با خیــال تو خوابـــــم نمی برد
در حســــرت حضور توأم ، در کنـــار خویش

رخســــار سرخ من  به غمت  زردِ زرد شد
من عاشقانه وقف تـــو کردم بهـــار خویش

چون بــرگِ بی اراده به دستان ســــردِ باد
دل بسته ام به عشق تو بی اختیار خویش

یک دم به حال خویشم و یک دم به یاد تو
من داده ام  ز دست ، عنانِ قــــرار خویش

آشفته مانده ام ، و چه آسوده رفته ای ...
من در خیــال تو ، تو به دنبــال کار خویش

شعر از پریناز جهانگیر عصر

 

بی تو به صحرای غم ، در تب و تابم ، بیا

 

بی تو به صحرای غم ، در تب و تابم ، بیا
تشنه ی آغـــوشِ تـــو ، غـرق سرابـم ، بیا

افعِی قهرت ، زده ، چنبـــره بر سینـــه ام
هـــر نفسش می دهد ، رنج و عذابـــم ، بیا

ناله و اشک و دعـــا ، چـــاره ی دردم نشد
دست خدا هم دگــــر ، کـرده جوابــــم ، بیا

تا نشوم با تو مست ، حال من اینگونه است
ساقِی جانــــم تویی ، بی تو خــرابـــم ، بیا

بس که نمی بینمت ، چهره ات از یـاد رفت
بهـِر خدا نازنیــــن ، گــــاه به خوابـــم بیا

شعر از پریناز جهانگیر عصر

 

جرعه اي از جسم خود، در جام ِ جان ِ من بريز

 

جرعه اي از جسم خود، در جام ِ جان ِ من بريز
بيكران ِ خويش را، در بازوان ِ من بريز

تلخ و تاريك است بي تو استخوان هاي تنم
زان  مي ِ روشن، كمي در استكان ِ من بريز

بس كن اين زيبايي بيهوده و بي عشق را
قدري اندوه زليخا، در نهان ِ من بريز

خسته ام از اين قوافي، اين غزل ها، اين سكون
يك دو عشوه طرح ِ نو ، در داستان ِ من بريز

اي  زبانِ سرخ ! کو آن جرأتِ سقراطي ات ؟
جرعه يي ديوانگي در شوکرانِ من بريز

جفت  شش، همبازيِ ترديدم؛ اي آس ِيقين !
تاسِ آخر را  تو  بر نطع ِ زبان ِ من بريز ...

شعر از سید عبدالحمید ضیایی

 

شوق دویدن باشد اما پا نباشد

 

شوق دویدن باشد اما پا نباشد
یا ناخدا باشی ولی دریا نباشد

در زیر باران چتر خود را بسته باشی
اما کسی مثل خودت آنجا نباشد

یک کوچه را صدبار پایین رفته باشی
اما سرت یکبار هم بالا نباشد

شب ها درون خواب هزیان گفته باشی
در خواب هایت رنگی از رویا نباشد

آیا شده با گریه های خود برقصی
اما کسی در بند این معنا نباشد

آیا شده وقتی کسی را دوست داری
در روبرویت باشد و تنها نباشد

بالا بیاور؛ آستین توبه ات را
حتی اگر آمرزشی زیبا نباشد

شاید تو از این ماجرا چیزی نفهمی
شاید شبیه من در این دنیا نباشد

شعر از جواد نعمتی

 

بگذار غمِ فاجعه مسکوت بماند

 

 

بگذار غمِ فاجعه مسکوت بماند
عشق از هیجان های تو مبهوت بماند

تفسیر شوی در غزلی لا یتناهی
تا فلسفه در عالمِ لاهوت بماند

ای علتِ خیسیِ زمین های شمالی
بگذار لبم در عطشِ لوت بماند

می خواهم از عاشق شدنم فیلم بسازم!
تا لکّه ی ننگ هوسی روت بماند

ریلی که بر آن تا سفر مرگ بخوابم !
در صحنه ی آخر جسد وُ سوت بماند

بگذار بمیرم که در آغوش خیالم
نعش من وُ تاریکیِ تابوت بماند

شاعر شوی وُ بارِ غزلهات به دوشِ
فرهنگ ورم کرده وُ منحوط بماند

تاریخ پر از درد به من گفته که باید
بالا سرمان پرچم طاغوت بماند

شعر از صنم نافع