وقتش رسیده مثل من امروز برداری

 

وقتش رسیده مثل من امروز برداری
آن قاب عکس کهنه را از کنج انباری

با آستینت خاک هایش را بگیری باز
بر نقطه ضعف خاطراتت دست بگذاری

دستان من خاکی ست ، قدری گریه کن بانو !
دستم معطر می شود وقتی که می باری

دیشب به یادت "گریه ها" را خواندم از اول
اصلا کتاب شعر "فاضل" را تو هم داری ؟

دیگر نپرس از فکر من این روزها، قطعا
من هم به آن چیزی می اندیشم که تو ... آری !

ترکت نخواهم کرد من با اینکه می دانم
سیگار قلابی برای ترک سیگاری . . .

شعر از سعید صاحب علم

 

دست‌هايت دو جوجه گنجشکند بازوانت دو شاخه‌ي بي‌جان

 

دست‌هايت دو جوجه گنجشکند بازوانت دو شاخه‌ي بي‌جان
ساق تو ساقه‌ي سفيـدي که سر زده از سياهي گلدان

ميوه‌هاي رسيده‌اي داري پشت پيراهن پر از رنگت
مثل ليموي تازه‌ي شيراز روي يک تخته قالي کرمان

فارغ از اختلاف چپ با راست من به چشمان تو مي‌انديشم
اي نگاه هميشه شکاکت ائتلاف فرشته با شيطان

فال مي‌گيرم و نمي‌گيرم پاسخي در خور سوال اما
چشم تو باز هم عنانم را مي‌سپارد به دست يک فنجان

با همين دست‌هاي يخ‌بسته مي‌کِشم ابروي کمانت را
تا به سوي دلم بيندازي تيري از تيرهاي تابستان

در تمام خطوط روي تو چشم را مي‌دوانم و هر بار
خال تو خط سير چشمم را مي‌رساند به نقطه‌ي پايان

شعر از غلامرضا طريقي
 

غمش رهايي و خوشحالي‌اش گرفتاري

 

غمش رهايي و خوشحالي‌اش گرفتاري
هزار خوش‌دلي آکنده با خودآزاري

درست مي‌شنوي؛ عاشقانه مي‌گويم
بدان که شعر دروغ است و عشق، بيماري

سراغي از تو نگيرم بگو چه‌کار کنم؟
که جان به‌لب شدم از قهر و آشتي، آري!

به دوست داشتنت افتخار خواهم کرد
ولي کلافه‌ام از اين جنون ادواري

اگر دوباره سراغي گرفتم از تو، نباش
مرا رها کن و خود را بزن به بيزاري

دو روز بي‌خبرم از تو و نمي‌ميرم
چنين نبود گمانم به خويشتن‌داري

دلم به زندگيِ سخت و مرگِ راحت بود
مگر تو باز بگويي که دوستم داري

شعر از مهدي فرجي

 

تا زماني که جهان را قفسي مي‌دانم

 

تا زماني که جهان را قفسي مي‌دانم
هر کجا پر بزنم طوطي بازرگانم

گريه‌ام باعث خرسندي دنياست چو ابر
همه خندان‌لب از اينند که من گريانم

حاضرم در عوض دست کشيدن ز بهشت،
بوي پيراهن يوسف بدهد دستانم

دوستان هيچ نکردند و رسيدند به تو
من به دنبال تو مي‌گردم و سرگردانم

زهد ورزيدم و غافل که عوض خواهم کرد
تاري از موي تو را با هم? ايمانم

شعر از سجاد ساماني

 

بگذار که چشمان تورا وام بگیرم

 

بگذار که چشمان تورا وام بگیرم
با دیدن دنیای تو آرام بگیرم

تردستی لب های  تورا دیدم و باید
از شیوه ی خندیدنت الهام بگیرم

در هر قدمم، شوق رسیدن به تو جاری ست
می خواهم از این راه، سرانجام بگیرم

من شاعر دردباری ام وچشم تو کافی ست
تا خیره در آن باشم و انعام بگیرم

عمری ست که در پیچ و خم زندگی ام، کاش
یک لحظه در آغوش تو آرام بگیرم

شعر از محمد غفاری