نگرانی برای ماهی ها ،نگرانی برای گلدانت

 

نگرانی برای ماهی ها ،نگرانی برای گلدانت
مدتی می شود که بُق کردی، در پس میله های زندانت

با خودت قهر کرده ای بیخود، لب به چیزی نمی زنی تا شب!
آرزویت شبیه مولاناست « کوه... آوارگی... بیابانت»*

پله های حیات غمگین را ، آب و جارو نمی کنی دیگر
عصر ها در محل نمی پیچد ، عطر نعناع و سیب قلیانت

فیلمهایت همیشه تکراریست ، نقش هایش به هم نمی آیند
می رسی تا جنونِ تنهایی ، باز هم در سکانس پایانت

در سکوت عرق فروشی ها ،یاد عشق قدیم می اُفتی
میز را می زنی به هم، مستی! خنجری می خورد به وجدانت

شهر سردت عجیب ناامن است، کوچه هایش دروغ میگویند
نگرانی برای آدمها ، نگرانی برای تهرانت

باز هم در شروع فصلی سرد* ، قصه ها واژگون تر از قبلند
زندگی ّ تو شاعرانه شده ،بوی غم می دهد زمستانت

شعر از صنم میرزازاده نافع

رفتن به صفحه غزل های صنم نافع

 

دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است؟!

 

دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است؟!
صدای هق هقِ... گویا دل تو هم تنگ است!

ببین! نمی شود این قدر دور بود از هم!
بیا... قبول... بفرما! دل تو هم تنگ است!

من از مسافت این جاده ها نمی ترسم
اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

اگر بدانم گاهی به یاد من هستی
و چند ثانیه حتی دل تو هم تنگ است-

پرنده می شوم اما... نمی پرم بی تو
پرنده می شوم و تا دل تو هم تنگ است-

برای تو پر پرواز می شوم حتی
اگر در آن سر دنیا دل تو هم تنگ است!

اگر در آن سر دنیا...اگر در آن دنیا...
اگر بدانم هرجا دل تو هم تنگ است-

بدون مکث می آیم که باورت بشود
دلم برای تو...حالا دل تو هم تنگ است

شعر از نغمه مستشار نظامی

 

 

خسته از واژه های بیهوده در مسیر مدام دلتنگی

 

خسته از واژه های بیهوده در مسیر مدام دلتنگی
چهره ات را به یاد آوردم وای از این سادگی و یک رنگی

موج ویرانگر وجودم را می کشم رو به سمت آغوشت
از هجومم چرا نمی ترسی با غرورت چرا نمی جنگی

دل سپردن به رسم بادا باد در سلامی خلاصه ات کرده
لحظه هایی که سبز می پوشی با بهار دلم هماهنگی

لحظه در لحظه آسمانم را به تبی دخترانه خوش کردی
طعم خورشید می دهد بدنت چه کند این سیاه برزنگی-

که جنوبی ترین خیالاتش همه مرهون این عروسک بود
از نگاه تو می شود فهمید از همان چشم روشن و رنگی

خسته از بستر تناقض ها منطبق با حقایق مرسوم
وقت خنده فرشته ای  معصوم وقت گریه خدای نیرنگی

سر به پایین بگیر و هجی کن کلمات درون مغذت را
می شناسم شمیم عطرت را از هزاران هزار فرسنگی

از سرت روسریت را بردار و رها کن شلال خرما را
سرمن را به شانه ات بسپار ...

شعر از جواد نعمتی

 

آن زن چه بود جز هيجاني جديدتر

 

آن زن چه بود جز هيجاني جديدتر
يا دوست داشتن به زباني جديدتر

آن زن چه گفت، آنچه به من ارتباط داشت
تصويرها همان و معاني جديدتر

مي كرد پشت هم غزل تازه اي رديف
در چشم ها به لحن و بياني جديدتر

«آن دم كه دل به عشق دهي خوش دمي بود»
هرچند مانده اند زناني جديدتر

آن زن قرار نيست بماند كنار من
تا اينكه خو كند به زماني جديدتر

تا آمدم به خود غزلم نيمه كاره بود
از اين نداشتم نگراني جديدتر

يك زن براي گفتن اين شعر كشته شد
با خون شروع شد جرياني جديدتر..

شعر از محمد حسین نجفی

 

کنارت اختیار زندگی شد جبر میفهمی؟

 

کنارت اختیار زندگی شد جبر میفهمی؟
عزیزم چیزی از طغیان رود صبر میفهمی؟

شبیه ابر و بارانیم یعنی از هم و بی هم
ولی افتاده ام از چشم تو ای ابر میفهمی؟

برای با تو بودن دم به ساعت خود کشی کردم
نمیخواهم بسوزم در عذاب قبر میفهمی؟

شکار وحشی من!تا ابد مهمان دامم شو
بدون غیرتش ارزش ندارد ببر میفهمی؟

شعر از امید صباغ نو