گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست

 

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست
در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست

در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت
غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست

انگار نه انگار دل شهر گرفته ست
از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست

ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف
در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

از روز به هم ریختن رابطه ی ما
از خاله زنک بازی تهران خبری نیست!

گفتند که پشت سرمان حرف زیاد است
از معرفت قوم مسلمان خبری نیست!

در آتش نمرود تو می سوزم و افسوس
از معجزه ی باغ و گلستان خبری نیست!

در فال غریبانه ی خود گشتم و دیدم
جز خط سیاهی ته فنجان خبری نیست

گفتی چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدی
جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست.

شعر از امید صباغ نو

 

تمام شعرِ پر از بغض و چشم های ترَم

 

تمام شعرِ پر از بغض و چشم های ترَم
برای خوب ترین خنده ی جهان: پسرم

که توی زندگی ام بود و ناامیدانه
تلاش کردم از این غصّه ها دَرَش ببرم

میان یک چمدان خاطره گذاشتمش
نرفته و نرسیده، هنوز در سفرم

اگرچه موقع پرواز از جهنّممان
سقوط کردم و آتش گرفت بال و پَرم

درخت شورشی باغ را تبر زده اند
میان غربتِ هر خاک، سبز شد خبرم

شعر از فاطمه اختصاری

 

نگذار زبانِ غزلم بسته بماند

 

نگذار زبانِ غزلم بسته بماند
حیف از دلِ این بغض که نشکسته بماند

تا کی بنِشینم سرِ راهت و نیایی؟
تا کی به هوای تو دلم خسته بماند؟

نبضم شده پژواکِ تپش های تو... بگذار
نبضم به تپش های تو وابسته بماند

با چشمِ سیاهت دلِ پرهیزگرِ من
انگار محال است که وارسته بماند

بگذار نگویم... نسرایم... ننویسم
بگذار که این مسئله سربسته بماند

پیوسته سرش گرمِ اشارات و نظر هاست
هیهات که ابروی تو پیوسته بماند

تقدیرِ مرا از ازل این گونه نوشتند:
همواره به گیسوی تو دلبسته بماند

شعر از محمّد عابدینی

 

هرچه گفتم آبرویم را نریزی جان من !

 

هرچه گفتم آبرویم را نریزی جان من !
عاقبت در چشم آمد بغض نافرمان من

تا غروب رفتنت را بیشتر قرمز کند
پشت پایت استکان افتاد از دستان من

جز به گمراهی صراط دیگری نشناختم
مشکل از زلف کج او بود یا ایمان من ؟

تا عسل در خانه داری،خانه داری در عسل ،
نیش زنبوران چرا کندوی کوهستان من؟

برکه ها،مرداب ها،دریاچه هاصف بسته اند
کی می افتد عکس روی ماه در فنجان من؟

حال ِلبهای تو را هرگز نخواهم یافت کاش
خال ِلبهای تو باشد نقطه ی پایان من

شعر از احسان افشاری

 

در تو – انسان! – جهانی اگر هست، با جنوب و شمالت چه کردند؟

 

در تو – انسان! – جهانی اگر هست، با جنوب و شمالت چه کردند؟
شرق و غربت یکی شد که دیدی: با حرام و حلالت چه کردند

روی سطح زمینِ مجازی، وقت کردی امیدی بسازی؟
لای بیداریِ بی‌تحمّل، خواب‌های محالت چه کردند؟

چهره‌ی آسمانت چروک است، رو نداری که از خود بپرسی
این که زیباشناسانِ خاکی، با لب و چشم و چالت چه کردند

با خدا سر به سر می‌گذاری، از قضا و قدر کینه داری
می‌نشینی فقط می‌شماری: دیگران در قبالت چه کردند

شخصیت‌هات اگر بی‌حسابند، آدمت جز حسادت چه کرده؟
از کجا می‌توانی بفهمی: لاشه‌خوار و شغالت چه کردند

شعر از مریم جعفری آذرمانی

از مجموعه غزل "ضربان"/ انتشارات فصل پنجم