بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!

 

 

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!
نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد!

شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان،
که‌تا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد؛ -

شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد‌؛ -

به قدری خسته و دلتنگ و ‌دلگیر و غم آلودم،
که هر عکسی که میگیرند از من، تار می افتد!

من -از لطف خدا- توی فضای باز هم باشم(!)
بدون زلزله روی سرم آوار می افتد !

به قدری با سماجت قصد «خودویرانگری» دارم
که‌ اغلب وقت خوابم از لبم سیگار می افتد!

یقین دارم که شکل مردنم، «مرگ طبیعی» نیست
و حرفش در دهان مردم بازار می افتد!

زمین خوردم، شکستم، ریشه ام‌وا رفت، پژمردم،
چو ‌گلدانی که با باد از لب دیوار می افتد!

به لطف بوسه بر عکس تو روی صفحه ی گوشی
همین امروز یا فردا، لبم از کار می افتد!

شعر از اصغر عظیمی مهر

 

ظاهراً هرچند میخندم ؛ درونم شاد نیست


ظاهراً هرچند میخندم ؛ درونم شاد نیست
باد اگر در غبغبم دیدی به جز غمباد نیست

وضع من از منظر علم روانکاوی بد است !
مشکلات جسمی ام اما به ظاهر حاد نیست!

مثل شهری جنگی ام که سالها بعد از نبرد
بازسازی گشته اما باز هم آباد نیست!

بستگی دارد که از « زندان» چه تعریفی کنیم
هیچ کس در هیچ جای این جهان آزاد نیست

زود دانستند این دنیا تماشایی نبود
کس از آغاز تولد کور مادرزاد نیست

حتم دارم تا شکوه کاخ ساسانی به جاست
گوشه ای از چشم شیرین قسمت فرهاد نیست

شعر از اصغر عظیمی مهر


هرچه گفتی سر به زیر انداختم! آخر چه شد ؟


هرچه گفتی سر به زیر انداختم! آخر چه شد ؟
با بدی های تو عمری ساختم ! آخر چه شد ؟

حکم دل تا لازمت شد ؛ من در آغاز قمار –
برگ سر را بر زمین انداختم! آخر چه شد ؟

تا قراول ها به قصد ارزیابی آمدند
پرچم تسلیم را افراختم! آخر چه شد ؟

قیمت این «جان به در بردن» غرورم بوده است!
باج را در موعدش پرداختم! آخر چه شد ؟

چون سواری که به چشمش تیر زهرآگین زدند
مثل کوران من به هر سو تاختم ! آخر چه شد ؟

گفته بودم سنگری محکم تر از تسلیم نیست!
من که قبل از جنگ خود را باختم؛ آخر چه شد؟!

شعر از اصغر عظیمی مهر


مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد  


مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد 
مرد اگر عاشق شود، دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ
شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است
مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب
پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین
در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب
رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب
سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی
لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام
اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج
می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش
کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد

((دوستت دارم )) که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

شعر از اصغر عظیمی مهر


جنگ خونین گاه ناشی از نگاهی کوچک است


جنگ خونین گاه ناشی از نگاهی کوچک است
بی گمان هر جنگجو در خود سپاهی کوچک است

آنکه در بحرنگاهی رفته می داند که گاه
گاه بحرانی بزرگ از اشتباهی کوچک است

هر کجایی روبه بالا می روی آرام تر!!
در سر هر پله شاید پرتگاهی کوچک است

نیست غیر از سر به زیری باعث بالندگی
بید اگر در بدو پیدایش گیاهی کوچک است

از درون باید بفهمی هیبت هر چیز را
کوه از بالا شبیه تپه کاهی کوچک است

چیست نفرت جز علیه خویش عصیانی بزرگ؟
عشق اگر هم معصیت باشد گناهی کوچک است

هر تنی شهریست؛ هر آغوش چون دروازه ای
بین بازوهای باز آزاد - راهی کوچک است

خانه یعنی آسمان و سفره یعنی کهکشان
نان جو در این میان چون قرص ماهی کوچک است

مادر موسی! بیا ! زنبیل را برگیر از آب
بعد از این هر کودکی خود پادشاهی کوچک است

این زمان دنیای آدمهای در ظاهر بزرگ
تا بخواهی تا بخواهی تا بخواهی کوچک است

هر که شد زندانی و زندان و زندان بان خویش
در درون هر کسی تبعید گاهی کوچک است

گاه اما شاه دیر آگاه می گردد که گاه
ریزش یک امپراطوری به آهی کوچک است

شعر از اصغر عظیمی مهر