دیدار و یک صبح ابری باران و گنجشک و گیلاس
دیدار و یک صبح ابری باران و گنجشک و گیلاس
در پشت در های رنگی مهمان و گنجشک و گیلاس
با بوسه ای باد ولگرد می شوید از شاخه ها گرد
می پرسم از خود که ای مرد طوفان و گنجشک و گیلاس
از شرشر تند رگبار، یاران ندیمان دیوار
این جا گره خورده انگار، انسان و گنجشک و گیلاس
خورشید آرام آرام سر می زند پاک و پدرام
حوض و خرند و دل آرام، گلدان و گنجشک و گیلاس
هشتی شود شاعرانه، پر نغمه دالان خانه
چسبد به دل زین میانه، قلیان و گنجشک و گیلاس
می گسترانم گلیمی در رهگذار نسیمی
گیج اند گیج از شمیمی، ایوان و گنجشک و گیلاس
می چید بر سفره مادرعصرانه پای سماور
می گفت با ما مکرر: ریحان و گنجشک و گیلاس
این تک درخت دل آویز آهسته شد پیر و من نیز
یادآور خشم پاییز، زندان و گنجشک و گیلاس
عمری به اندازه آه کوتاه کوتاه کوتاه
مادر شبی یافت ناگاه فرمان و گنجشک و گیلاس:
آن پر کشید، این خزان شد، آیینه در گل نهان شد
غمگین ترین داستان شد: باران و گنجشک و گیلاس
شعر از خسرو احتشامی هونه گانی