دیدار و یک صبح ابری باران و گنجشک و گیلاس

 

دیدار و یک صبح ابری باران و گنجشک و گیلاس
در پشت در های رنگی مهمان و گنجشک و گیلاس

با بوسه ای باد ولگرد می شوید از شاخه ها گرد
می پرسم از خود که ای مرد طوفان و گنجشک و گیلاس

از شرشر تند رگبار، یاران ندیمان دیوار
این جا گره خورده انگار، انسان و گنجشک و گیلاس

خورشید آرام آرام سر می زند پاک و پدرام
حوض و خرند و دل آرام، گلدان و گنجشک و گیلاس

هشتی شود شاعرانه، پر نغمه دالان خانه
چسبد به دل زین میانه، قلیان و گنجشک و گیلاس

می گسترانم گلیمی در رهگذار نسیمی
گیج اند گیج از شمیمی، ایوان و گنجشک و گیلاس

می چید بر سفره مادرعصرانه پای سماور
می گفت با ما مکرر: ریحان و گنجشک و گیلاس

این تک درخت دل آویز آهسته شد پیر و من نیز
یادآور خشم پاییز، زندان و گنجشک و گیلاس

عمری به اندازه آه کوتاه کوتاه کوتاه
مادر شبی یافت ناگاه فرمان و گنجشک و گیلاس:

آن پر کشید، این خزان شد، آیینه در گل نهان شد
غمگین ترین داستان شد: باران و گنجشک و گیلاس

شعر از خسرو احتشامی هونه گانی

 

به لب چشمه سر شب به شتاب آمده بود

 

به لب چشمه سر شب به شتاب آمده بود
کوزه بر دوش پى بردن آب آمده بود

خوى وحشى نگهان ده بالا را داشت
آب از دیدن او در تب و تاب آمده بود

در هوا از نفسش عطر گل سنجد ریخت
شادى‌انگیز تر از بوى گلاب آمده بود

پیرمردان همه گفتند که همزاد پرى ست
بس که شاداب ز جوبار شباب آمده بود

کوزه در آب فرو رفته و از قهقه اش
اشک در چشم بلورین حباب آمده بود

رقص را در گذر باد به ریواس تنش
مخملى‌بود که از کوچه ى خواب آمده بود

عصمتش راه به هر دزد نگاهى می بست
گرچه سکر آور و سرمست و خراب آمده بود

شعر از خسرو احتشامی هونه گانی

 

غروب سوخته از بوسه ی کویری اوست

 

غروب سوخته از بوسه ی کویری اوست
ستاره دکمه ی پیراهن عبیری اوست

قرابه های غزل را کنار راه بچین
نسیم صبح پر از عطر گرمسیری اوست

صدای تازگی کاروان حله شکست
که داستان سخن گیسوی حریری اوست

به گرد خفته قلمدان کهنه گوشه ی رف
هنوز هم نگران صورت اثیری اوست

در آن نگاه مه آلود مرد خنزری ام
که صادقانه ترین قصه گوشه گیری اوست

کجاست خنده ی میلاد استوایی مهر
دلی پرنده ی میعاد زمهریری اوست

مران زخویش اگر عاشقی تهی دستم
شکوه دولت درویش در فقیری اوست

نماند نقد جوانی چو گنج باد آورد
زبان خسته ی خسرو پیام پیری اوست

شعر از خسرو احتشامی هونه گانی

 

دوباره ظلمتیان تنگه‎ی سحر بستند

 

دوباره ظلمتیان تنگه‎ی سحر بستند
شبانه کشتن خورشید را کمر بستند

زبام یشم فلک شام را ندا دادند
به‎قصر سبز افق بر سپیده در بستند

به آبگیر فلق قوی صبح را با خشم
بلور سینه شکستند و بال‎وپر بستند

چواسب نقره‎ئی بامداد شیهه کشید
به‎دشت شیری مشرق ره گذر بستند

برای همدلی آفتاب در تبعید
ستاره‎سوختگان مفرش سفر بستند

در اوج قله‎ی شب کوله‎بار بگشودند
کمند حادثه بر صخره‎ی ظفر بستند

هدف رهایی روز است و روشنایی نور
که این خدنگ‎قدان قامت خطر بستند

به پیک همت ما می‎رسد سوار طلوع
اگرچه ظلمتیان تنگه‎ی سحر بستند
                                           
شعر از خسرو احتشامی هونه گانی

 

تا پرستو خواب خوش بیند در آغوش بهار

 

تا پرستو خواب خوش بیند در آغوش بهار
قصه ی سبز چمن پیچیده در گوش بهار

چون کند از شاخه ها مهتاب فروردین طلوع
نقره باران می شود اندام گلپوش بهار

فصل ، فصل عشق و سر مستی ست کز روز نخست
کو له بار عاشقی بستند بر دوش بهار

از گناه ژاله ها در ساغر آلاله ها
می تراود باده ی رنگین پرجوش بهار

جام در جام است از خندانی گل ، باغ و دشت
این همه پیمانه ی لعلی بود نوش بهار

یک نفر بوییده در گلشن دهان غنچه را
تا قیامت کولی باد است مدهوش بهار

گر رود افسانه ی شیرین مرغانش ز یاد
شور شعر من نمی گردد فراموش بهار

شعر از خسرو احتشامی هونه گانی