به لب چشمه سر شب به شتاب آمده بود
کوزه بر دوش پى بردن آب آمده بود

خوى وحشى نگهان ده بالا را داشت
آب از دیدن او در تب و تاب آمده بود

در هوا از نفسش عطر گل سنجد ریخت
شادى‌انگیز تر از بوى گلاب آمده بود

پیرمردان همه گفتند که همزاد پرى ست
بس که شاداب ز جوبار شباب آمده بود

کوزه در آب فرو رفته و از قهقه اش
اشک در چشم بلورین حباب آمده بود

رقص را در گذر باد به ریواس تنش
مخملى‌بود که از کوچه ى خواب آمده بود

عصمتش راه به هر دزد نگاهى می بست
گرچه سکر آور و سرمست و خراب آمده بود

شعر از خسرو احتشامی هونه گانی