به لب چشمه سر شب به شتاب آمده بود
به لب چشمه سر شب به شتاب آمده بود
کوزه بر دوش پى بردن آب آمده بود
خوى وحشى نگهان ده بالا را داشت
آب از دیدن او در تب و تاب آمده بود
در هوا از نفسش عطر گل سنجد ریخت
شادىانگیز تر از بوى گلاب آمده بود
پیرمردان همه گفتند که همزاد پرى ست
بس که شاداب ز جوبار شباب آمده بود
کوزه در آب فرو رفته و از قهقه اش
اشک در چشم بلورین حباب آمده بود
رقص را در گذر باد به ریواس تنش
مخملىبود که از کوچه ى خواب آمده بود
عصمتش راه به هر دزد نگاهى می بست
گرچه سکر آور و سرمست و خراب آمده بود
شعر از خسرو احتشامی هونه گانی
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۳۰ ساعت توسط م مهر
|