ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستی


ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستی
وی ماه روز وش ز شبستان کیستی

با لعل نیم ذره‌ی خندان چو آفتاب
سایه نشین دیده‌ی گریان کیستی

ای آیتی که سجده کنم چون رسم به تو
گویی کز ایزد آمده در شان کیستی

پشت من از زبان شکسته شکست خورد
خردی هنوز طفل زبان دان کیستی

مهری نه بر زبانت و مهری نه بر دلت
بی‌شرم کودکی ز دبستان کیستی

چون شانه‌ی سر است گل آلود پای دل
جویای آنکه آینه‌ی جان کیستی

دوشت نیاز این جگر سوخته نبود
امشب به وعده‌ی دل بریان کیستی

خاکی دلم در آتش و خون آب می‌شود
تا تو کجائی امشب و مهمان کیستی

از دیده جرعه دان کنم از رخ نمک‌ستان
تا نوش جام و خوش نمک‌خوان کیستی

محراب جان مایی ازین مایه آگهم
آگه نیم که صورت ایوان کیستی

بر هر صفت که داری خاقانی آن توست
ای از صفت برون شده تو آن کیستی

شعر از خاقانی شروانی

ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی

 

ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی
دل در هوس جان می‌دهد، تو دلستان کیستی

ای گلبن نادیده دی اصل تو چه وصل تو کی
با بوی مشک و رنگ می از گلستان کیستی

از از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه تو
ما را بگو ای ماه تو، کز آسمان کیستی

بگشا صدف یعنی دهن بفشان گهر یعنی سخن
پنهان مکن یعنی ز من تا عشق‌دان کیستی

چون زیر هر مویی جدا یک شهر جان داری نوا
خامی بود گفتن تو را جانا که جان کیستی

با مایی و ما را نه‌ای، جانی از آن پیدا نه‌ای
دانم کز آن ما نه‌ای، برگو از آن کیستی

خاقانی از تیمار تو حیران شد اندر کار تو
ای جان او غم‌خوار تو، تو غم‌نشان کیستی

شعر از خاقانی شروانی


از زلف هر کجا گرهی برگشاده‌ای


از زلف هر کجا گرهی برگشاده‌ای
بر هر دلی هزار گره برنهاده‌ای

در روی من ز غمزه کمان‌ها کشیده‌ای
بر جان من ز طره کمین‌ها گشاده‌ای

بر هرچه در زمانه سواری به نیکوئی
الا بر وفا و مهر کز این دو پیاده‌ای

گفتی جفا نه کار من است ای سلیم دل
تو خود ز مادر از پی این کار زاده‌ای

دیدی که دل چگونه ز من در ربوده‌ای
پنداشتی که بر سر گنج اوفتاده‌ای

گفتی که روز سختی فریاد تو رسم
سخت است کار بهر چه روز ایستاده‌ای

خاقانی از جهان به پناه تو درگریخت
او را به دست خصم چرا باز داده‌ای

شعر از خاقانی شروانی


بسته‌ی زلف اوست دل، ای دل از آن کیست او


بسته‌ی زلف اوست دل، ای دل از آن کیست او
خسته‌ی چشم اوست جان، مرهم جان کیست او

شهری دل در آستین، بر درش آستان نشین
اینت مسیح راستین درد نشان کیست او

شیفتگان یکان یکان مست لبش زمان زمان
او رود از نهان نهان گنج روان کیست او

کشت مرا دلش به کین هست لبش گوا بر این
خامشی گواه بین غنچه دهان کیست او

خلق چنان برند ظن کوست به جمله زان من
من شده مست این سخن تا خود از آن کیست او

سینه‌ی خاقنی و غم، تا نزند ز وصل دم
دعوی عشق و وصل هم، تا ز سگان کیست او

شعر از خاقانی شروانی


در دستت اوفتادم چون مرغ پر بریده


در دستت اوفتادم چون مرغ پر بریده
در پیشت ایستادم چون شمع سر بریده

چشم از تو می بدزدم پیش رقیب گویی
چشم بدم که ماندم از تو نظر بریده

از تیغ بی‌وفایی بینی چو برنشینی
حلق هزار خلقی بر رهگذر بریده

دیدی که تیر غازی مویی چگونه برد
ای تو میان جانم زان زارتر بریده

پیمان مهر بسته هم در زمان شکسته
پیوند وصل داده هم بر اثر بریده

جان من از خیالت در عالم وصالت
هردم هزار منزل راه خطر بریده

در سایه‌ی رکابت دلها ببین فتاده
بر پایه‌ی سریرت سرها نگر بریده

خاقانی از هوایت در حلقه‌ی ملامت
زنجیرها گسسته وز یکدگر بریده

شعر از خاقانی شروانی