جوابِ راستي با خلق، بُهتان خورده ايم

 

جوابِ راستي با خلق، بُهتان خورده ايم
خنجرِ بسيار از اين "لطف فراوان" خورده ايم

كشتيِ در گِل نشسته ايمن از گرداب هاست...
ما كه دل كنديم از ساحل، به طوفان خورده ايم

زخم هاي ما اگر در چشم مردم آشناست،
جاي حيرت نيست، زخم از آشنايان خورده ايم

دامن آلوده ي ما از "ريا" پاكيزه است
باده اي پيدا اگر كرديم، پنهان خورده ايم!

شعر از حسین زحمتکش
 

 

آمده ما را بسوزاند، -خدايا- رحم كن...

 

آمده ما را بسوزاند، -خدايا- رحم كن...
رحم كن... بر روزگار تيره ي ما رحم كن...

چشم من درياست، گيسوي پريشان تو موج
اي خروشان موج طوفاني، به دريا رحم كن

موجب رسواييِ من مي شود، پيراهنت
يوسف مصري به دامان زليخا رحم كن!

مثل كفشي كهنه ام، تركم كن اما بعد از اين
بر كسي كه اينچنين افتاده از پا، رحم كن...

دست تو افتاده شمشيرم... به حال اين اسير
من اگر بودم نمي كردم! تو اما رحم كن...

مانده ام در برزخي ما بين مرگ و زندگي
وقت تصميم است اينك، يا بكش يا رحم كن!

شعر از حسین زحمتکش

 

گرگم و دربه در خصلت حيواني خويش

 

گرگم و دربه در خصلت حيواني خويش
ضرر اندوختم از اين همه چوپاني خويش

تا نفهمند خلايق که چه در سر دارم
سالياني زده ام مُهر به پيشاني خويش

منم آن ارگ، که از خواب غرور آميزش
چشم واکرده سحرگاه به ويراني خويش

رد شدي از بغل مسجد و حالا بايد...
يا بچسبيم به تو يا به مسلماني خويش

گاه دين باعث دل سنگي ما آدم هاست
حاجيان رحم ندارند به قرباني خويش

توبه گيريم که بازست درش، سودش چيست؟!
من که اقرار ندارم به پشيماني خويش!

مُهر را پس بده اي شيخ که من بگذارم
سر بي حوصله بر نقطه ي پاياني خويش!

شعر از حسین زحمتکش

 

گنج من!در طلبت، رنج، فراوان بردم

 

گنج من!در طلبت، رنج، فراوان بردم
بى وضو دستِ مى آلوده به قرآن بردم

به قمار آمدم آن موى به هم ريخته را
دل و دين باختم و حال پريشان بردم

آتشى بود كه بعد از تو در اين سينه نشست
گريه اى بود كه هرشب به خيابان بردم

پيش "عقل" از ستمِ عشق شكايت كردم
به يهودي، گِله از ظلمِ "مسلمان"، بردم!

شرم بوده است و يا شوق ؟نميدانم شيخ!
دكمه اى باز شد و سر به گريبان بردم!

ابرم و "رحمت" من موجب "زحمت" شده است
سيل افتاده به هر "نقطه" كه باران بردم

شهر پاى تو زبان ريخت و من سر دادم
ديگران زيره و من "چشم" به كرمان بردم!

از تو چيزى به دلم نيست زليخا! كه خودم
بودم آنكس كه به تهمتكده دامان بردم...

شعر از حسین زحمتکش

 

سفر سودي ندارد، من پرستويي گرفتارم

 

سفر سودي ندارد، من پرستويي گرفتارم
نه با تور و قفس، با تار گيسويي گرفتارم

کسي حرف مرا باور نخواهد کرد اگر روزي
بگويم شيرم و در چنگ آهويي گرفتارم …

سرِمويي کسي هرگز پريشانم نکرد اما
ببين حالا چه آسان با سر مويي گرفتارم !

منم شاهي که ماتش کرده اند و خوب مي دانم
قدم بردارم از اين خانه هر سويي، گرفتارم

شبيه کشتي بي لنگري بازيچه ي موجم
چنان بدخوابم و هر شب به پهلويي گرفتارم

مني که خون بت هاي زيادي بر تبر دارم
ببين فرزند، حالا کرده چاقويي گرفتارم !

شعر از حسین زحمتکش