مپرس حال مرا روزگار یارم نیست

 

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام! هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار، ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من؛
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست!

مرا زعشق نگویید، عشق گم شده ایست...
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من شاید
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

شعر از فاضل نظری

 

 

برای کودکی هایت شبیهِ عروسک ، مدتی دلخواه بودم

 

برای کودکی هایت شبیهِ عروسک ، مدتی دلخواه بودم
فقط میخواستی عاشق نباشم، ولی بازی به هم خورد آه...بودم !

غمت در سینۀ من بستری شد،جنونت بسته بسته قرص میخورد
من آن دیوانه ی زنجیر برپا، که هر شب محو قرص ماه بودم

اگر پیش کسی چیزی نگفتم، اگر فریاد را در نطفه کشتم
همه تقلید از معصومیت بود، همین حالی که سر در چاه بودم

همین چادر که گاهی بر سرم بود، همین نذر گلاب و شمع و ارزن
همین حالی که شبها تا خود صبح ، حوالی زیارتگاه بودم

همیشه قصه را طوری نوشتم، که نقشی مهربان باقی بمانی
همیشه قصه تا آغاز می شد، خودم از آخرش آگاه بودم

من عاشق پیشه ای قدرتنما که کنار تو خدا را خسته کردم
عذابی دائمی بودی برایم ، من اما لذتی کوتاه بودم

شعر از صنم نافع

 

اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟

 

اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟
از هم، هراسان، عالم و آدم چه مي پرسند؟

گويا خبرهايي ست... هر سو پچ پچي گنگ است
من بي خبر، از خويش مي پرسم: چه مي پرسند؟

از هم همه اشياء بين خواب و بيداري
با همهمه، با لهجه اي مبهم چه مي پرسند؟

اين بازجويان سمج، اين قطره باران ها
از خاک ساکت باز هم نم نم چه مي پرسند؟

در لحظه هاي تازه ي تکراري ديدار
«روز» و «شب» از هم هر سپيده دم چه مي پرسند؟

گلبرگ هاي غنچه هاي آخر اسفند
اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟

شعر از محمد مهدی سیار

 

بس است هرچه زمین از من و تو بار کشید

 

بس است هرچه زمین از من و تو بار کشید
چگونه می‌شود از زندگی کنار کشید؟

چقدر می‌شود آیا به روی این دیوار
به جای پنجره نقاشی بهار کشید؟

برای دور زدن در مدار بی‌پایان
چقدر باید از این پای خسته کار کشید؟

گلایه از تو ندارم، چرا که آن نقاش
مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید

حکایت من و تو داستان تکّه‌‌یخی‌ست
که در برابر خورشید انتظار کشید

چگونه می‌شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم دیده خمار کشید؟

اگر بهشت برای من و تو است، چرا
پس از هبوط خدا دور آن حصار کشید؟

چرا هرآنچه هوس را اسیر کرد، امّا
برای تک‌تک‌شان نقشة فرار کشید؟

خدا نخست سری زد به جبّه ی منصور
سپس به دست خودش جبّه را به دار کشید

خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت
و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشید

غزل، قصیده اگر شد، مقصر آن دستی‌ست
که طرح قصه ی ما را ادامه‌ دار کشید

شعر از غلامرضا طریقی

 

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم

 

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم
آشنایِ من و بیگانه تو را گم کردم

عشق! ای شاهدِ آن نیمه‌شبِ بارانی
در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌ی بی‌تابی
با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو
گنجِ در خانه‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد
هم‌نفس ! بر سرِ این شانه تو را گم کردم

"تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم"
ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم

آه، ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو !
آه، ای گوهر دُردانه تو را گم کردم

شعر از جویا معروفی