تا زماني که جهان را قفسي ميدانم
تا زماني که جهان را قفسي ميدانم
هر کجا پر بزنم طوطي بازرگانم
گريهام باعث خرسندي دنياست چو ابر
همه خندانلب از اينند که من گريانم
حاضرم در عوض دست کشيدن ز بهشت،
بوي پيراهن يوسف بدهد دستانم
دوستان هيچ نکردند و رسيدند به تو
من به دنبال تو ميگردم و سرگردانم
زهد ورزيدم و غافل که عوض خواهم کرد
تاري از موي تو را با هم? ايمانم
شعر از سجاد ساماني
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۱/۲۷ ساعت توسط م مهر
|