اگر چه هم قدمِ گردباد می گردم
دمی نرفته زِ یادم که کمتر از گَردَم!

چرا ز سینه ی من دودِ آه سر نزند؟!
که کوهی از غم و آتشفشانی از دردم...

نه پُر خروش، که من آبشارِ یخ زده ام
نه با شکوه، که آتشفشان دلسردم...

فریب خورده ی عقلم، شکست خورده ی عشق...
من از که شکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم!

همیشه جایِ شکایت به خلق بسیار است
ولی برای تو، از خود شکایت آوردم...

شعر از فاضل نظری

از مجموعه غزل "کتاب"/ انتشارات سوره مهر