درگیر یخبندان شدم، درگیر احساس جمود
درگیر یخبندان شدم، درگیر احساس جمود
درگیر بغضی تا ابد، درگیر چشمانی کبود
تو بی تفاوت مثل من، من بی تفاوت مثل تو
انگار بین ما دو تا از ابتدا چیزی نبود
شهزاده ی رویای تو افتاده از اسب سپید
دیو شب از من دخترِ شاه پریان را ربود
سر آمده تاریخ ما، دوران عشقت منقضیست
ساقط شده این سلسله، می پاشد از هم دیر و زود
کار خودش را میکند این زخم کاری با دلم
این خنجری که آمده بر قلب احساسم فرود
دیگر چه حاصل از غزل وقتی تویی در کار نیست ؟
از درد نالیدن چرا؟ از عاشقی گفتن چه سود؟
شعر از محسن مهرپرور
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۳۰ ساعت توسط م مهر
|