فاتحانه دور مى شدى از این حدود

 

فاتحانه دور مى شدى از این حدود
بارها
صدا زدم تو را، ولى چه سود؟!

چاه بود و چاه آن که ناله مى شنيد
اشك
بود و اشك آن که عقده مى گشود

ماتمى نكاست هيچ کس ز خاطرم
هرکه
آمد و غمى به غصّه ام فزود

در قمار عشق  آرى  از تو باختم
باختم،
ولى شكست حقّ من نبود!

بعد از این ستاره پيش چشم من سياه
بعد
از این سپيده پيش چشم من کبود

در دلم حضور روشن تو هست و نيست
مثل
عكس ماه در ميان قاب رود

مى توان هميشه از ندیدنت گریست
مى
توان هميشه از نبودنت سرود

شعر از حمید رضا حامدی

 

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد

 

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد

...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد ...

شعر از تکتم حسینی

 

کلبه اش در همين حوالى بود

 

کلبه اش در همين حوالى بود
بهترین
همدم اهالى بود

سمت چشمانش آسمانى رنگ
شكل
باران شبيه شالى بود

راه اميدوارى اش هر روز
رو
به فرداى احتمالى بود

تاول سرخ روى دستانش
مثل
گل بوته هاى قالى بود

وقتى از فصل عاشقى مى خواند
شعرهایش
چه قدر عالى بود

پيچك سبز آرزوهایش
زینت
جنگلى خيالى بود

دل پاکش چو مرغ دریایى
فكر
پرواز تا زلالى بود

آن چنان روح موج خيزى داشت
که
گمان مى کنم شمالى بود

شعر از حمید رضا حامدی

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

اى انجام کلامم ز هم زبانى تو

 

اى انجام کلامم ز هم زبانى تو
کسى
هنوز ندیدم به مهربانى تو

ز روى خوب تو شرمنده ام که از آغاز
حراج
من شده سرمایه ى جوانى تو

تمام حجم شكوفایى ام در این گلزار
فداى
بارش آن چشم آسمانى تو

اى آفتابى من گرم تر بتاب از اوج
بمان
که پر بگشایم به ميهمانى تو

به آیه هاى محبّت قسم که باز کم است
هميشه
باشم اگر در مدیحه خوانى تو

اگرچه هدیه ى ناقابلى است، هر غزلم
به
پاس آن همه ایثار مژدگانى تو

شعر از حمید رضا حامدی

 

از شانه هاى ستبرت چيزى اگر نيست باقى

 

از شانه هاى ستبرت چيزى اگر نيست باقى
جارى
ست بر خاك سرخت دریاچه اى از اقاقى

هر بار بهت نگاهم سرشار از شرم مى شد
مى
کرد وقتى که چشمت با چشم هایم تلاقى

سيمرغ من! بال هایت گر لحظه اى بسته مى ماند
پر
کرده بود آسمان را خفّاش هاى عراقى

مى خواستم با تو باشم، تا انتها، تا پریدن
آن
شب، ولى مانعم بود یك وسعت باتلاقى

مى پرسم از آن طرف ها، در کوچه پس کوچه ى شعر
روزى
اگر مثل امروز دیدم تو را اتّفاقى

این برگ ریزان، ابر مرد! تنها در ایران زمين نيست
غرق
است حتّى فلسطين در خون فتحى شقاقى

شعر از حمید رضا حامدی