کلبه اش در همين حوالى بود
بهترین
همدم اهالى بود

سمت چشمانش آسمانى رنگ
شكل
باران شبيه شالى بود

راه اميدوارى اش هر روز
رو
به فرداى احتمالى بود

تاول سرخ روى دستانش
مثل
گل بوته هاى قالى بود

وقتى از فصل عاشقى مى خواند
شعرهایش
چه قدر عالى بود

پيچك سبز آرزوهایش
زینت
جنگلى خيالى بود

دل پاکش چو مرغ دریایى
فكر
پرواز تا زلالى بود

آن چنان روح موج خيزى داشت
که
گمان مى کنم شمالى بود

شعر از حمید رضا حامدی

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA