آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

شعر از شهریار

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئي


کار گل زار شود گر تو به گلزار آئي
نرخ يوسف شکند چون تو به بازار آئي

ماه در ابر رود چون تو برآئي لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئي

شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار
تا تو پيرانه سر اي دل به سر کار آئي

اي بت لشگري اي شاه من و ماه سپاه
سپر انداخته ام هرچه به پيکار آئي

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار
به اميدي که توام شمع شب تار آئي

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده
در دل شب به سراغ من بيدار آئي

مرده ها زنده کني گر به صليب سر زلف
عيسي من به دم مسجد سردار آئي

عمري از جان بپرستم شب بيماري را
گر تو يک شب به پرستاري بيمار آئي

اي که انديشه ات از حال گرفتاران نيست
باري انديشه از آن کن که گرفتار آئي

با چنين دلکشي اي خاطره يار قديم
حيفم آيد که تو در خاطر اغيار آئي

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم
شهريارا به سر تربت شهيار آيي

شعر از شهريار

کس نيست در اين گوشه فراموشتر از من


کس نيست در اين گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشينان توخاموشتر از من

هر کس به خياليست هم آغوش و کسي نيست
اي گل به خيال تو هم آغوشتر از من

مي نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در اين ميکده غم نوشتر از من

افتاده جهاني همه مدهوش تو ليکن
افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من

بي ماه رخ تو شب من هست سيه پوش
اما شب من هم نه سيه پوشتر از من

گفتي تو نه گوشي که سخن گويمت از عشق
اي نادره گفتار کجا گوشتر از من

بيژن تر از آنم که بچاهم کني اي ترک
خونم بفشان کيست سياوشتر از من

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوش است
بشکفت که يارب چه لبي نوشتر از من

آخر چه گلابي است به از اشک من اي گل
ديگي نه در اين باديه پرجوشتر از من

شعر از شهريار

خلوتي داريم و حالي با خيال خويشتن


خلوتي داريم و حالي با خيال خويشتن
گر گذاردمان فلک حالي به حال خويشتن

ما در اين عالم که خود کنج ملالي بيش نيست
عالمي داريم در کنج ملال خويشتن

سايه دولت همه ارزاني نودولتان
من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن

بر کمال نقص و در نقص کمال خويش بين
گر به نقص ديگران ديدي کمال خويشتن

کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبيل
سفره پنهان مي کند نان حلال خويشتن

شمع بزم افروز را از خويشتن سوزي چه باک
او جمال جمع جويد در زوال خويشتن

خاطرم از ماجراي عمر بي حاصل گرفت
پيش بيني کو کز او پرسم مآل خويشتن

آسمان گو از هلال ابرو چه مي تابي که ما
رخ نتابيم از مه ابر و هلال خويشتن

همچو عمرم بي وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچين بساط ماه و سال خويشتن

شاعران مدحت سراي شهريارانند ليک
شهريار ما غزل خوان غزال خويشتن

شعر از شهريار

تا هستم اي رفيق نداني که کيستم


تا هستم اي رفيق نداني که کيستم
روزي سراغ وقت من آئي که نيستم

در آستان مرگ که زندان زندگيست
تهمت به خويشتن نتوان زد که زيستم

پيداست از گلاب سرشکم که من چو گل
يک روز خنده کردم و عمري گريستم

طي شد دو بيست سالم و انگار کن دويست
چون بخت و کام نيست چه سود از دويستم

گوهرشناس نيست در اين شهر شهريار
من در صف خزف چه بگويم که چيستم

شعر از شهريار