بايد دو قطره اشک از چشمم بريزد تا يادِ او را لحظه ها نم نم بيارد

 

بايد دو قطره اشک از چشمم بريزد
تا يادِ او را لحظه ها نم نم بيارد
فارغ از ابعاد زمان عاشق بمانم
حتي اگر تقويم ، فرصت کم بيارد!

گيرم که امشب هم کنار من نباشد
گيرم خدا از مهرباني دست برداشت
گيرم که اين خيره شدن هايم به ساعت
همراه خود آينده اي مبهم بيارد

بايد که نامرئي شوم ، بي وزن باشم
آهسته بردارم قدم هاي دلم را
هر شب کنار خستگي هايش بخوابم
حتي اگر عشقش برايم غم بيارد

پاييز را با او زمستان مي کنم باز
مي ايستم پاي قراري عاشقانه
در کوچه اي خلوت، حوالي وليعصر ...
تا او برايم شاخه اي مريم بيارد

وقتي تمام برگهاي من بريزد
وقتي که باراني شود حال وُهوايم
وقتي که زخمي در خيابانها بيفتم
هر بار تصويري از او مرهم بيارد

خلقم کند در زندگي هاي پس از مرگ
در عالم معنا معادم را بسازد
بايد براي ترس ها و ُشکّياتم
اعجاز هايش علتي محکم بيارد

شعر از صنم نافع

 

بگذر از عشقم ،رهایم کن که ماندن زور نیست

 

بگذر از عشقم ،رهایم کن که ماندن زور نیست
توی این آزادی مطلق کسی مجبور نیست

با تو افتادم در آغوش هزاران اشتباه
چشمهایت را نبند این صحنه ها ناجورنیست

چشمهایت را نبند این شعرها شعر من اند
حالت افسردگی از حس و حالم دور نیست

مرده ای در من به رویای تو عادت کرده است
واقعیت را نمی بیند اگرچه کور نیست

گریه کن سنگین و مردانه درون شعرها
در غزل جایی برای آدم مغرور نیست !

چهره ی دلدادگان را این چنین برخود نگیر
خوب می دانم که رفتار تو بی منظور نیست

قهرمان بازی تو حال مرا بد می کند
یک نفر بیهوده در ذهن کسی منفور نیست

آه زیر سایه ات قید خدا را هم زدم
انتهای قصه هایم گم شدن در نور نیست

شعر از صنم نافع