من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم

 

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم
که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم

ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم

شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم

چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید
که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم

درین دیار غریب ای دل ، نشان ره از چه کسی پرسم ؟
که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم

میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند ، بھار من به زمستانم

نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،
دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم

غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد
نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم

کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران ! به بوی خاک تو مھمانم

شعر از نادر نادرپور


روزگار لامروت سخت خوارم کرده است


روزگار لامروت سخت خوارم کرده است
بی تو ای گل! همدم یک مشت خارم کرده است

باز تا شب های غمناک خراسان برده است
مبتلای حاج قربان و دوتارم کرده است

خون به چشمانم نشانده ، تب به جانم ریخته
تشنه تر از باغ های پر انارم کرده است

من دهاتی زاده ی پروانه و گل پونه ام
شهروند شهر بوق و قارقارم کرده است

خواستم از هرم تابستان تهران پا کشم
سرنوشت این داغ را پایان کارم کرده است

گفته بودی عاقبت یک روز می بینی مرا
این قرار نصفه نیمه بیقرارم کرده است

از صدایت خسته تر بودم ولی خوابم نبرد
لای لایی خواندت شب زنده دارم  کرده است

شعر از آرش شفاعی