دل را ز بی‌خودی سَرِ از خود رمیدن است


دل را ز بی‌خودی سَرِ از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سر داده‌ام فغان
بانگ جرس ز شوق به منزل رسیدن است

دستم نمی‌رسد که دل از سینه برکَنَم
باری علاج شوق، گریبان دریدن است

شامم سیه‌تر از ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است

بوی تو ای خلاصه‌ی گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است

بگرفت آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی‌کنم
تقدیر غصه‌ی دل من ناشنیدن است

آن را که لب به دام هوس گشت آشنا
روزی امین سزا لب حسرت گزیدن است

شعر از علی خامنه ای


از سر جان بهر پیوند کسان برخاستم


از سر جان بهر پیوند کسان برخاستم
چون الف در وصل دل‌ها از میان برخاستم

واژگون هرچند جام روزی‌ام چون لاله بود
از کنار خوان قسمت شادمان برخاستم

بزم هستی فرضی از مهر فروزان تو بود
هم‌چو شبنم چهره چون کردی عیان برخاستم

هم‌چو بلبل با گران‌جانان ندارم الفتی
طوطیان چون لب گشودند از میان برخاستم

از لگدکوب حوادث عمر دیگر یافتم
چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم

طاقت دم‌سردی دوران ندارم هم‌چو گل
در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم

آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو
از سر جولان‌گه کون و مکان برخاستم

صحبت شوریده‌حالان مایه‌ی شوریدگی است
با امین هرگه نشستم بی‌امان برخاستم

شعر از علی خامنه ای


مرا چون قطره‌ی اشکی ز چشم انداختی رفتی


مرا چون قطره‌ی اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

به چندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم
ولی دامن فشاندی قد به ناز افراختی رفتی

مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما
تو سنگین‌دل ز من با دیگران پرداختی رفتی

تمنای نگاهی داشت دل از چشم مست تو
تغافل کردی و کار دلم مرا ساختی رفتی

ندادی آشنایی چون گذشتی از کنار من
تو ای بیگانه‌خو گویی مرا نشناختی رفتی

ز چشمم رفت بی‌او روشنایی وز پی‌اش ای اشک
تو هم زین خانه‌ی تاریک بیرون تاختی رفتی

اگر آرام ننشینی به خاکت افگنم ای دل!
همان گیرم که در پایی سر و جان باختی رفتی

 شعر از محمد قهرمان


دوش با یاد تو لیک از تو جدا تا دم صبح


دوش با یاد تو لیک از تو جدا تا دم صبح
گریه کردیم من و شمع، بتا! تا دم صبح

دور از جان تو ای دوست که دیشب بی‌تو
سنگ می‌ریخت به ما سنگ بلا تا دم صبح

یاد آن شب که به هم سلسله‌جنبان بودند
شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح

بر سرم دوش ز هجران تو کوکب می‌ریخت
شب جدا، شمع جدا، دیده جدا تا دم صبح

نه همین دوش که عمری‌ست معلم شب‌ها
گریه کردم به خدایی خدا تا دم صبح

 شعر از علی معلم دامغانی


چه غم ز باد سحر شمع شعله‌ورشده را


چه غم ز باد سحر شمع شعله‌ورشده را
که مرگ راحت جان است جان‌به‌سرشده را

روان چو آب بخوان از نگاه غم‌زده‌ات
حکایت شب با درد و غم سحرشده را

خیال آن مژه با جان رود ز سینه برون
ز دل چه‌گونه کشم تیر کارگرشده را

مگیر پردلی خویش را به جای سلاح
به جنگ تیغ مبر سینه‌ی سپرشده را

مبین به جلوه‌ی ظاهر که زود برچینند
بساط سبزه‌ی پامال ره‌گذرشده را

کنون که باد خزان برگ بر دو بار فشاند
ز سنگ، بیم مده نخل بی‌ثمرشده را

مگر رسد خبر وصل ورنه هیچ پیام
به خود نیاورد از خویش بی‌خبرشده را

دمید صبح بناگوش یار از خم زلف
ببین سپیده‌ی در شام، جلوه‌گرشده را

فلک چو گوش، گران کرد جای آن دارد
که در جگر شکنم آه بی‌اثرشده را

زمانه‌ای‌ست که بر گریه عیبب می‌گیرند
نهان کنید از اغیار چشم ترشده را

نه گوش حق‌شنو این‌جا نه چشم حق‌بینی
خدا سزا دهد این قوم کور و کرشده را

 شعر از محمد قهرمان