هیچ در گلشن نشانش نیست،وای عندلیب


هیچ در گلشن نشانش نیست،وای عندلیب
شد خزان،گل رفت و خالی ماند جای عندلیب

بس که ناخن می زند در دل صدای عندلیب
پاره می گردد دل من از نوای عندلیب

شعله ی گل،آتشی در آشیانی می زند
خالی از سوزی نباشد،های های عندلیب

موج گل را بین که سیل طاقتش گردیده است
ای که می جویی تو از من ماجرای عندلیب

شمع حسنت روشن است از شعله ی آواز او
غافل ای گل چند باشی از صدای عندلیب

می سراید داستان گلشن راز کسی
خیزد از تار رگ گل،این نوای عندلیب

گل به چشمم بی تو در گلشن چو خار آید،بلی
نیست غیر از دیدن گل،مدعای عندلیب

عشق شیدا بی قرار جلوه ی حسن است و بس
خار خار روی گل شد،خار پای عندلیب

حسن خودکام از نیاز ماست، قاری بی نیاز
خنده ها گل می کند،از ناله های عندلیب

شعر از زنده یاد قاری عبدالله

دیدم از دور بتی،کاکُلکش مُشکینک


دیدم از دور بتی ، کاکُلکش مُشکینک
دهنش تَنگک و چون تُنگ شکر،شیرینک

لبک لعل روان پروَرَکش،جان بَخشَک
سرک زلفک عنبر شکنش،مُشکینک

در سخن،لعلک دُر پوشک او،دُر پاشک
بر سمن،سنبل پُرچینک او،پَرچینک

چشمکَش هم چو دلِ ریشَک من،بیمارک
دستکان کرده به خون دلکم،رنگینک

هست مرجان مرا،قوت ز مرجانک او
ای دریغا که نبودی دِلَکش،سنگینک

نرگسش مستک و عاشق کُشک و خونخوارک
سنبلش پستک و شوریدَگک و پُرچینک

زلفکش دلکَشَک و غمزگکش،دلدوزک
بَرَکش نازُکک و ساعدکش سیمینک

گفتمش:در غم عشقت،دل خواجو خون شد
بیش از این چند-بگو:صبر کند سیمینک؟

رفت در خنده و شیرین لَبَک از هم بگشود
گفت:داروی دل و مرهم جانش،اینک

شعر از خواجوی کرمانی


افسوس که ایامِ شریفِ رمضان رفت


افسوس که ایامِ شریفِ رمضان رفت

سی عید،به یک مرتبه از دست جهان رفت

افسوس که سی پاره ی این ماهِ مبارک
از دست به یکباره چو اوراق خزان رفت

ماه رمضان،حافظ این گله بد از گرگ
فریاد که زود از سر این گله،شبان رفت

شد زیر و زبر چون صف مژگان،صف طاعت
شیرازه یِ جمعیتِ بیداردلان،رفت

بی قَدری ما چون نشود فاش به عالم؟
ماهی که شبِ قدر نهان بود در آن،رفت

برخاست تمیز از بشر و سایر حیوان
آن روز که این ماه مبارک ز میان رفت

تا آتش جوع رمضان چهره برافروخت
از نامه ی اعمال،سیاهی چو دُخان رفت

با قامت چون تیر،درین معرکه آمد
از بار گنه با قد مانند کمان رفت

برداشت ز دوش همه کس بار گنه را
چون باد،سبک آمد و چون کوه،گران رفت

چون اشک غیوران به سراپرده ی مژگان
دیر آمد و زود از نظر،آن جان جهان رفت

از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب
آنها که به صائب ز وداع رمضان رفت

شعر از صائب تبریزی