خیل کلاغ های هراسان و قار قار
خیل کلاغ های هراسان و قار قار
دلتنگی وکلاغ و خیابان و قار قار
یک مشت بغض های ترک خورده عمیق
بر شانه های زخمی آبان و قار قار
فصلی که بی ترانه و آواز مرده بود
انبوه خشکسالی و زندان و قار قار
دیگر امید نیست به روییدن بهار
با این کلاغ های فراوان و قار قار
در آسمان پرنده ندیده ست هیچ کس
در شهر سرد و شوم کلاغان وقار قار
بر خشکسال حادثه هایم ببار ابر
بر شهر شب تبار و پریشان وقار قار
دیگر کبو تران پر و بالی نگسترند
در آسمان زخمی طوفان وقار قار
تقویم خالی است از احساس و حادثه
مائیم واین سماجت بی جان و قار قار
از روی چشمهای من ابری عبور کرد
می بارم از هوای پریشان و قار قار
شعر از علی اصغر هدایتی