خیل کلاغ های هراسان و قار قار


خیل کلاغ های هراسان و قار قار
دلتنگی وکلاغ و خیابان و قار قار

یک مشت بغض های ترک خورده عمیق
بر شانه های زخمی آبان و قار قار

فصلی که بی ترانه و آواز مرده بود
انبوه خشکسالی و زندان و قار قار

دیگر امید نیست به روییدن بهار
با این کلاغ های فراوان و قار قار

در آسمان پرنده ندیده ست هیچ کس
در شهر سرد و شوم کلاغان وقار قار

بر خشکسال حادثه هایم ببار ابر
بر شهر شب تبار و پریشان وقار قار

دیگر کبو تران پر و بالی نگسترند
در آسمان زخمی طوفان وقار قار

تقویم خالی است از احساس و حادثه
مائیم واین سماجت بی جان و قار قار

از روی چشمهای من ابری عبور کرد
می بارم از هوای پریشان و قار قار

شعر از علی اصغر هدایتی


وقت آن شد که دلم را بِگُذارم بروم


وقت آن شد که دلم را بِگُذارم بروم
با تو او را تک و تنها بگذارم بروم

به کجا می‌شود از معرکه‌ی عشق گریخت
گیرم امروز از اینجا بگذارم بروم

سرنوشت من مجنون هم از اول این بود
سر دیوانه به صحرا بگذارم بروم

با عبور قلم و لرزش دستم چه کنم
فرض کن روی دلم پا بگذارم بروم

از تمنای لبت با عطشی آمده‌ام
قایقم را لب دریا بگذارم بروم

سالها گوشه‌ی چشم تو بلا تکلیفم
یا بفرما نظری یا بگذارم بروم

من تو را با خود زیبای تو در آینه‌ات
بهتر آنست که تنها بگذارم بروم

همه‌ی سهم من از عشق همین شد که گلی،
گوشه‌ی خاطره‌ات جا بگذارم بروم 

شعر از قاسم صرافان


نمي گويم برايت شعر، آن جوري که مي خواهي

 

نمي گويم برايت شعر، آن جوري که مي خواهي
نمي بيني در اين آيينه منظوري که مي خواهي

خودم فرهادم اما حيف! شيرين نيستي، تلخي
نمک دارم! ولي اين نيست آن شوري که مي خواهي

پَري ها سهم ماهيگير بدبخت اند و شرمنده
نمي اندازدت تقدير در توري که مي خواهي

به هر تاکي رسيدي مست بودي و نفهميدي
که پشت پيچ و خم ها مانده انگوري که مي خواهي

چه مرداني که با يک جذبه ي خود کشته اي اما
نمي بيني سرِ اين دار، منصوري که مي خواهي

کسي ديگر نمانده، تکيه گاه آخرت هستم
نمي خواهي مرا اين بار مجبوري که مي خواهي

دوباره کوله بارِ بسته يعني مي روي، باشد
دلم را پس بده آن وقت هر گوري که مي خواهي...

شعر از مهدي فرجي


بستن زلف رها سنگدلی می خواهد

 

بستن زلف رها سنگدلی می خواهد
دل شکستتن همه جا سنگدلی می خواهد

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا !
عشق بی چون و چرا سنگدلی می خواهد

تو هم ای بخت ملامت گر ما باش ولی؛
سرزنش کردن ما سنگدلی می خواهد

کوه بودم همه ی عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد

رود یک روز مرا گفت بیا تا دریا !
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا !
دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد

شعر از فاضل نظری

 

خیل کلاغ های هراسان و نقطه چین



خیل کلاغ های هراسان و نقطه چین
موسیقی سیاه زمستان و نقطه چین

گفتی درخت نه پسرم چوبه های دار
سلول انفرادی و زندان و نقطه چین

آن جا که حس پنجره ها در محاصره ست
مردی است در اسارت بهتان ونقطه چین

ما را خدای اول و آخر ز یاد برد
این مردم قبیله بی جان و نقطه چین

گفتیم ترک باغ هراسان و تیز بال
از ترس ازدحام کلاغان و نقطه چین

آهنگ چار فصل خدا بی بهار بود
پاییزی از وزیدن طوفان و نقطه چین

خورشید با نگاه کسی مهربان نبود
در شهر شب تبار و پریشان و نقطه چین

لب دوختند شاعر آزاده مرد را
نامردمان ظالم و شیطان و نقطه چین

دیدیم چشم تنگ یهودا شده ست باز
هنگامه ساز کوچه و میدان و نقطه چین

شعر از علی اصغر هدایتی