خون وحشیانه در دلم آتش گرفته است



خون وحشیانه در دلم آتش گرفته است
آیینه در مقابلم آتش گرفته است

دریایی از شرابم و طوفان که در غروب
از ضرب موج ساحلم آتش گرفته است

محکم مرا بگیر در آغوش، مدتی است
از هر کسی که غافلم، آتش گرفته است

رفتی از این اتاق ولی در مسیر تو
سازم، تنم، وسایلم آتش گرفته است

پیدا کنید آن که مرا سوخت، سخت نیست
حتما لباس قاتلم آتش گرفته است

جز شعر آخرم که نفس می کشد هنوز
دیگر تمام منزلم آتش گرفته است

شعر از بابك سليم ساساني


گم شدم در این شب سنگی مرا پیدا کنید

 

گم شدم در این شب سنگی مرا پیدا کنید
از خیابان هــای دلتنگــــی مـــــرا پیدا کنید

مثل دریا تشنه ی طعم هزاران بوسه ام
آه ماهی ها بـــه هر رنگی مرا پیدا کنید

زخمی ام از چشمهای نازنین، شمشیرها
در هیاهـــوی چنین جنگـــی مرا پیدا کنید

مثل ریگی زیر پــــای آبشار صخره ها
از هجوم این همه لنگی مرا پیدا کنید

دل قنــاری زیست امــــا در لـک آواز مرد
خاک شد با سوت آهنگی مرا پیدا کنید

شعر از علی محمد مودب

 

مرا ببخش عزیزم که عاشقت شده ام

 

مرا ببخش عزیزم که عاشقت شده ام
مخل ثانیــــه هــــا و دقایقت شـده ام

گذشته های قشنگت دوباره زنده شده
و در خیال خودم عشق سابقت شده ام

لیاقتیست تــو را داشتن _ فرشتــــه من _
دلم خوش است که این بار لایقت شده ام

برای رد شدن از رود تلـــــخ خاطره ها
سوار شو ؛ بگذر تا که قایقت شده ام

و باز قایق دل را به سوی عشق بران
کنون کـه همدم باد موافقت شده ام

تـــــو یادگـــار بهـاری ؛ درون بوم دلــــــم
تو دشت عاطفه ای و شقایقت شده ام

آهای دختر رویا ، آهای زندگــی ام
ببین که آینه ای از علایقت شده ام

برای اینکه مرا حس کنــــــی بصورت اشک
میان چشم تو ؛ همراه هق هقت شده ام

بـــه دل نگــیر گنــــاه مــرا الــــهه مـــهر
مرا ببخش که بد موقع عاشقت شده ام

شعر از رضا کیانی

 

دلم تنگ است و شعر دیگری بر دفترم جاری

 

دلم تنگ است و شعر دیگری بر دفترم جاری
شده با بیتهایــــی مملو از یک درد تکــــراری

غروب سرد اسفند است و دارد برف می بارد
و تو چشـــــم انتظار لــــحظه زیبـــای دیداری

تک و تنهایی و سخت است باور کردنش ، اما
نمی آید به دیدارت کسی کـه دوستش داری

عجب شانسی ! موبایل مشترک خاموش ... می خندی
اگــــر چــــــه  در دلت چــــون ابرهــــــای تیره  می باری

غزل پشت غزل ، با چشم گریان عشق می ورزی
نمی آید به غیر از شاعــــــری از دست تـــو کـاری

خودت هم با خودت درگیری و تاریخ میلادت
تقلا مــــی کند  تا از قـــرارت دست برداری

پریشان می شوی از باور حسی که می دانی
تداخل مـی کند خواهی نخواهی با خود آزاری

تجسم کن ! در این دنیـــای لبریز از دو رنگـــی ها
چگونه می شود خود را به دست عشق نسپاری

نگو از تو گذشته عاشقــــی ، هر چند مــــی دانـــم
به من حق می دهی روزی که حس کردی گرفتاری

شعر از رضا کیانی

 

«کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

 

«کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است
پر از پریدنــــم و جای زخــم‌ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان‌هــا
به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

قدم بزن پُـــرم از حس «درکنـــــار تویــــــی»
قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

نخند حرف دلــــم را نمـی‌شــــــود بزنـــــم
خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

بگیــــر  دست مـــــرا بشکن‌ام بپیچان‌ام
دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

به هر کجا کــــه مرا می‌بری نمــی‌گویم
کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

بـــه من بگو تو، بگو هــی، بـه من بگــــو صالـــــح
نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است

تـــو  تکیه  کلام  منی  و  شاعــــر  تـــــو
همیشه نام تورا ثبت کرده با خوب است

و بیت بیت سفر کرده از هرآنچه بد است
بــه اتفاق تو او هم رسیده تا خوب است

قدم بزن صحـــرا فکــــر مـــی کند باران
دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است

شعر از صالح سجادی