خوشا به حال ِآسمان که می چکد برای ِتو

 

خوشا به حال ِآسمان که می چکد برای ِتو
وَ قطره ابر می شود به شوق ِخنده های ِتو

زمان به روی ِ پرده ها ستاره آفریده با
شروع ِ شام ِ امشب وُ دعایِ آشنایِ تو

دوباره کوچ می کنم در ازدحامِ رنگها
به سمت آشیانه ی نگاه ِ دلربایِ تو

و طرح ِ تازه می کشم کنارِ قصّه یِ دلت
از آن زنی که قصّه را شنیده با صدایِ تو

نگینِ کهکشانیِ همیشه در رکابِ شب
خیالِ خامِ سرکشم رسیده تا هوایِ تو

گسستن ِمرا ببین ز دام ِچارپاره ها
که مریمانه حسِّ من غزل شود به پایِ تو

شعر از مریم انصاری فر

 

بی اعتنا به همهمه و قیل و قال باش


بی اعتنا به همهمه و قیل و قال باش
عشق مرا بچسب و کمی بی خیال باش

میخواهم از درخت ترا دست چین کنم
تا جاذبه نچیده ترا... سیب کال باش

من روز و شب برای وجود تو پاسخم
تو روز و شب برای وجودم سؤال باش

فکر حرام بودن این بوسه ها نباش
در فکر بوسه های به شدت حلال باش

من پا به پای تو به ته دره میروم
تو شیر خشمگین شده ی این غزال باش!

من حاضرم به تور تو... خود را رها کنم
من ماهی و... تو چشمه ی آب زلال باش

شعر از مهتاب یغما


چیزی بگو...حرفی بزن...کی میرسی ؟...کی؟...


چیزی بگو...حرفی بزن...کی میرسی ؟...کی؟...
پاسخ بده ...اصلا بگو وقت گل نی

پاسخ بده شاید صدای آفتابی ت
حاکم شود بر روزهای برفی دی

گوشت بدهکار صدای ناله ها نیست
وقتی که با داغ غمت می آید از پی

مانند چوپان های صحراگرد مجنون
از من فقط مانده ست بانگ تلخ هی هی

باید کدامین اسم رمزت را صدا کرد؟
ای عشق ! ای اندوه ! ای روح ! ای نفس ! ای...

 بر روزهای مانده ی من دل بسوزان
وقتی نکردی رحم بر عمری که شد طی

 ***

از جاده ها گویاغباری تازه بر خاست
موعود من اما دریغا ! نیست با وی ...

شعر از سودابه مهیجی


تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت


تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هرکه ویران کرد ویران شد در این آتش‌سرا
هیزم اول پایه‌ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف‌هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

شعر از فاضل نظری


خدا صد تکّه شد‌، هر تکّه‌اش یک جا فرود آمد

 

خدا صد تکّه شد‌، هر تکّه‌اش یک جا فرود آمد
و از یک تکّه‌اش بانوی شعرم در وجود آمد

ظرافت‌های طرح آفرینش در تنش حک شد
کسی که هیچ کس هرگز شبیه او نبود آمد

چنان با موشکافی رنگِ سرد و گرم بر او زد
که حتّی بر خلاف قبل، شیطان در سجود آمد

وَ در آن لحظه شاعر خلق شد از تار مو‌هایش
ه‌مان مردی که باید عشق او را می‌سرود آمد

* * *

شبی که افتخار عشق ناب تو نصیبم شد
به بازار تمام شاعران گویا رکود آمد!

وَ رفتی تا جنوب وُ ناگهان فریاد زد تبریز
طنینش از «ارس» تا ساحل «اروند رود» آمد

تو تنها سهم من از آفرینش بوده‌ای یعنی:
«ه‌مان تکّه خدا که ناگهان در من فرود آمد...

شعر از امید صباغ نو