حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم‌


حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم‌
آخ‌... تا می بينمت يك جور ديگر می شوم‌

با تو حس شعر در من بيشتر گل می كند
ياسم و باران كه می بارد معطر می شوم‌

در لباس آبی از من بيشتر دل می بری
آسمان وقتی كه می پوشي كبوتر می شوم‌

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
می توانم مايه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌

ميل ميل توست امّا بی تو باور كن كه من‌
در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می شوم

شعر از  مهدی فرجی


دلخوشم با نظم ِ گیسویت ، پریشانی چرا ؟!


دلخوشم با نظم ِ گیسویت ، پریشانی چرا ؟!
من که مستم با نسیمی ، عطر افشانی چرا ؟!

آینه در آینه ، امشب که مبهوت تو ام
ماه را آورده ای بر چین پیشانی چرا !؟

گاه می خندی و گاهی اشک در می آوری
آه!... عادت کرده ای من را برنجانی چرا ؟

بی تو هی دور و برم ساز مخالف می زنند
مثل هر روزت ، قناری جان !  نمی خوانی  چرا؟

 با وجود سرگرانی های مردم می زنی،
بر بساط عاشقیمان چوب ارزانی چرا؟

جای هیزم خاطرات کهنه مان را یک به یک
در دل شومینه میخواهی بسوزانی چرا ؟

آخرش می میرم و یک روز می فهمی کسی،
مثل من عاشق نخواهد شد ، پشیمانی چرا؟!

در کنار من ولی همواره فکرِ رفتنی
تازه پیشم آمدی ، قدری نمی مانی چرا ؟

شعر از امیر توانا املشی 

 

در آغوشم بگیرم نصفِ شب سهم پتویت را

 

در آغوشم بگیرم نصفِ شب سهم پتویت را
فقط یادت بماند شب به شب حتما" که رویت را-

- بکش فریاد وبا جیغت شلوغش کن نمی ترسم
وحتّی دوست دارم از ته دل های وهویت را

تو را گم می شوم در صفحه های خالی تختت
برای بار آخر توی گوگل جستجویت را

ببین دیگر به اینجایم رسیده، باورش سخت است
تصوّر کن که بغضم پر شود راه گلویت را

بکش خمیازه ای شکل تمام خستگی هایم
که بند آمد زبانم مثل هر شب گفتگویت را

شعر از اکرم حیدری